سردار شجاع دلیر و محبوب من
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 136۴
ادامه عملیات والفجر 8 ، جاده فاو - ام القصر
قبل از ظهر بود که حاج "محمود امینی"، فرمانده گردان حمزه و حاج رضا دستواره معاون لشکر، آمدند جلو تا از نزدیک اوضاع را زیر نظر بگیرند. انگار نه انگار که در خط هستند و هر آن امکان دارد دشمن با قناصه یا خمپاره هدف بگیردشان. بیپروا بالای خاکریز رفتند و در آن روشنایی روز، مقابل دشمن قد علم کرده و با دوربین منطقه را چک کردند. با وجود آتش خمپارهی 60 و تیرهای تکتیراندازان که از بالای سرمان میگذشت، برای آنان هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی به حاج رضا گفتم: حاجی جون مواظب باش ... اینجا تکتیرانداز زیاد داره ...
دستواره خندید و گفت: غلط کردن که بزنن ... مگه شهر هرته ... تو برو پایین مواظب خودت باش ...
جمعه بیست و یک فروردین 1366
عملیات کربلای 8 ، شلمچه
بر سینهی خاکریزی که در کنار آن یک سنگر سرپوشیده قرار داشت، دراز کشیدیم تا کمی استراحت کنیم. کمی آن طرفتر، حاج امینی، فرمانده گردان حمزه، با چهرهی بشاش و خونسرد همیشگی، روی سینهکش خاکریز ایستاده بود و تحرکات نیروهای خودی را در خاکریز مقابل زیر نظر گرفته بود. بین بچههای مخابرات که داخل سنگر نشسته بودند، بحثی درگرفته بود و میگفتند در جیب یکی از اسرای عراقی، برگهی کد و رمز مخابرات لشکر خودمان را پیدا کردهاند.
حاج امینی، بیتفاوت و بیاهمیت به آنچه در پیرامونش میگذشت، مراقب کار بود. صدای گرومپ گرومپ خمپارهی شصت، مثل ریتمی موزون، در گوشمان مینواخت و ما سعی میکردیم برای جلوگیری از تلفات، حتی¬الامکان فاصلهمان از یکدیگر بیشتر باشد.
این بار هم مثل دفعات قبل و عملیات گذشته، لجبازی و شاید تنبلیام باعث شده بود که کلاهآهنیام را در سولهی عقبه جا بگذارم. با وجود آنکه چندین بار، ضرورت وجود کلاهآهنی را در جنگ حس کرده بودم، اما باز هم تحمل چیزی شبیه «دیگ مسی» را نداشتم که هنگام دویدن روی سرم لق بخورد و هنگام تنفس بندش زیر گلو را کیپ کند. گوشه و کنار سنگر و اطراف خاکریز را به دنبال کلاه گشتم، اما دست از پا درازتر و با قیافهای مضطرب، برگشتم. حاج امینی با لبخندی شیرین گفت: چی شده؟ دنبال چی میگردی؟
سعی کردم غرورم را حفظ کنم. گفتم: هیچی.
وقتی فهمید کلاهآهنی میخواهم، خندهای کرد و کلاهآهنیاش را از سر برداشت و با خونسردی به طرفم دراز کرد. هر چه امتناع کردم، قبول نکرد و با اصرا کلاه را در دستهایم گذاشت و بدون کمترین اضطراب و هراسی به طرف خاکریز رفت.
چند لحظه بعد، حاج امینی از بریدگی سینهی خاکریز گذشت و سعی کرد با داد و فریاد، چند نفر از نیروهای خاکریز مقابل را متوجه اشتباهشان کند. گویا آنان ناآگاهانه در مسیری انحرافی به طرف مواضع دشمن میرفتند، اما در میان غرش خمپارهها و کاتیوشاها، صدا به صدا نمیرسید. حتی سوت زدن هم فایدهای نکرد.
حاج امینی بلافاصله دست در جیب شلوارش برد و یک تیر و کمان سنگی از جیب بیرون آورد. سنگی میان قلاب گذاشت و کش آن را تا آنجا که جا داشت کشید. در آن لحظه، چهرهی خندانش به کودکی میمانست که با شیطنت، تیر و کمان را به سمت گنجشکهای روی درخت نشانه رفته باشد. سنگ از قلاب رها شد، به یکی از بچههای خاکریز مقابل خورد و به دنبال آن صدای خندهی نیروها بلند شد. بچهها ایستاده بودند و حاجی را نگاه میکردند که هنوز تیر و کمان در دستش بود. هر کس چیزی میگفت:
- حاجی مواظب باش تیرش تموم نشه!
- حاجی بردش چقده؟
- حاجی ساخت کجاس؟
حاج امینی با لبخندی شیرینتر از قبل، تیر و کمان را در جیب گذاشت. با این کار توانسته بود نیروها را از پیش رفتن در مسیر انحرافی و اشتباه باز دارد.
خداوند او را که همچنان برای ما بسیجی های دیروز، سرداری مخلص و گوش بر فرمان ولایت، آماده جان فشانی در راه اسلام و انقلاب است، حفظ کند.
این هم نشانی ۱۷۰ عکس ناب از آلبوم حاج امینی در سایت ساجد:
حمید داودآبادی