تبليغاتX
خاطرات جبهه

یک‌شنبه 16 مرداد1362
بعلبک – مقر امام المهدی (عج)

در چادری که در حیاط مقر برپا شده بود، داشتم نماز ظهر را می‌خواندم که ناگهان صدای یک انفجار مهیب، بدنم را لرزاند. آن‌قدر مرا ترساند که در حالت قنوت، نماز را شکستم و نشستم زمین. صدای شلیک آرپی‌جی یا خمپاره نبود. سراسیمه دوربین عکاسی را برداشتم و به طرف محلی رفتم که جمعیت به سمت آن می‌دویدند. وارد «ساحة ‌الامام الخمینی» که شدم، چشمم به بازار قصاب‌ها افتاد. بازار روبه‌‌روی ساختمان فرماندهی «الدرک» (ژاندارمری لبنان) قرار داشت. عده‌ای که نزدیک محل حادثه بودند، می‌گریختند و آنها که تازه می‌آمدند، نزدیک می‌شدند.

میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - مرداد ۱۳۶۲

میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - پاییز ۱۳۸۹

میان دود و خاک، چشم‌مان به دو نفر خبرنگار افتاد که بدون توجه به آن‌چه دقایقی پیش اتفاق افتاده بود، خونسردانه فیلم می‌گرفتند. یکی از بچه‌های سازمان امل گفت: اینا چند دقیقه قبل از انفجار هم همین جا بودند و داشتند از همین نقطه فیلم می‌گرفتند. موقع منفجر شدن بمب هم فرار نکردند. معلومه از قبل خبر داشتند که این‌جا بمب منفجر می‌شه.
نیروهای عصبانی و مسلح سازمان امل، به طرف یکی از آنها هجوم بردند و او را دستگیر کردند.
اجساد تکه‌ تکه شده را از میان آوار بیرون می‌کشیدند. مغازه‌ها در آتش می‌سوختند و تکه‌های گوشت و بدن انسان در اطراف پراکنده بود.

دوربین عکاسی‌ام را درآوردم و شروع کردم به عکاسی. جنازه‌ای متلاشی را با برانکارد به طرف صندوق‌عقب ماشینی می‌بردند تا به بیمارستان ببرند. سریع از او چند عکس گرفتم؛ تکه‌های بدنش آویزان بود و سرانجام با حرکت ماشین، روده‌هایش در خیابان کشیده می‌شد. به داخل مغازه‌ای رفتم. بدنی کاملا متلاشی، دمرو افتاده بود و نیمی از آن زیر خروارها خاک بود. تا آن‌جا که توانستم، جلو رفتم و عکس گرفتم.

بدن متلاشی یکی از شهدا در مغازه خود - مرداد ۱۳۶۲

همان مغازه و مکان - پاییز ۱۳۸۹

اجساد را به بیمارستان شهر بردند. سریع به آن‌جا رفتم تا چند عکس هم از شهدا بگیرم. داخل بیمارستان، اجساد را در اتاقی گذاشته بودند و به هیچ‌کس اجازه‌ی ورود به آن‌ را نمی‌دادند. پرستار محجبه‌ای جلوی در ایستاده بود که با دیدن لباس بسیجی من اجازه داد که وارد شوم. در را که پشت سرم بست، وحشت کردم. یکه و تنها بودم. وسط اتاق کوچک، بدن‌های تکه‌تکه را روی هم ریخته بودند. از بس مایع ضد عفونی‌کننده زده بودند، چشمانم به‌شدت می‌سوخت و تنفس برایم مشکل شده بود. هر طوری که بود، با ترس و لرز از آنها چند عکس گرفتم و در را کوبیدم تا قفل را باز کند. وقتی خارج شدم، نفسی تازه کردم. انگار حیاتی دوباره نصیبم شده است.

محل دقیق انفجار - مرداد ۱۳۶۲

محل دقیق انفجار - ۲۷ سال بعد - پاییز ۱۳۸۹

بعد از ظهر، رادیو لبنان اعلام کرد که «جبهة ‌التحریر اللبنان من الغربا» مسئولیت بمب‌گذاری را به عهده گرفته است که در آن، حدود چهل نفر از مردم عادی به شهادت رسیده و 120 نفر مجروح شده بودند. یکی از بچه‌ها که از نزدیک شاهد انفجار بمب بود، می‌گفت: در حالی که سوار بر ماشین از وسط بازار می‌گذشتم، متوجه پژوی سفید رنگی شدم که راننده‌اش با دیدن ماشین سپاه، قیافه‌اش را در هم کشید. از کنارم که رد شد، توی آینه نگاهش می‌کردم که ناگهان در بازار و در میان ازدحام مردم منفجر شد.

بعد از ظهر، داخل مقر هتل ایستاده بودیم که سیدعباس موسوی (دبیرکل سابق حزب الله که در حمله هلی کوپترهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید)، سیدحسن نصرالله (امام جمعه وقت بعلبک و دبیرکل امروز حزب الله)، شیخ یزبک (معاون دبیرکل حزب الله) و شیخ صبحی طفیلی (دبیرکل اسبق حزب الله که امروز در زمره مخالفان حزب الله است) آمدند و درباره حادثه انفجار صحبت می کردند.

نزدیک غروب بود که شهدا را برای خاک‌سپاری به حیاط مسجد امام علی (ع) آوردند. جمعیت انبوهی بر سر می‌زدند و گریه می‌کردند. به دلیل این‌که اجساد متلاشی بودند و امکان غسل آنها نبود و هم به دلیل زیادی شهدا، یکی از روحانیون جوان لبنانی ‌خواست که اجساد تکه‌‌تکه شده را تیمم بدهد. نگاهی به من انداخت و گفت که کمکش کنم. ناخواسته و بیشتر از روی کنجکاوی جلو رفتم. کمکش کردم تا همه‌ی شهدا را تیمم بدهد و آماده‌ی دفن کند.

سنگ نوشته یادبود شهدای انفجار

یکی از بچه‌های حزب‌الله که چند نفر از بستگانش به شهادت رسیده بودند، هراسان جلو آمد و گفت: از بچه‌های سپاه که کسی چیزیش نشده؟ وقتی جواب منفی شنید، خیلی خوشحال شد و خونسرد، سراغ اجساد بستگانش رفت. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، دست‌هایش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: «الحمد لله»
میزی فلزی وسط حیاط قرار دادند و یکی یکی تابوت‌های اجساد را روی آن می‌گذاشتند. من هم به حاج آقا کمک می‌کردم تا سریع‌تر تابوت و پارچه‌ها را باز کنیم و دست و صورت شهید را برای تیمم آماده کنیم. ناگهان جنازه‌ی پدر همان را آوردند که به شکرانه دست‌هایش را به آسمان برده بود. همانی بود که داخل اتاق بیمارستان دیده بودمش. از کل بدن او فقط سر و دست چپش و تکه‌هایی آویزان از سینه‌اش باقی مانده بود. حاج آقا گفت که هر‌طور شده باید این را هم تیمم بدهیم. بدن را بلند کردیم، دست و صورتش را پیدا کردیم و تیمم دادیم.
تابوتی را آوردند که مردی بالای سرش بود و در حالی که شدیدا گریه و بی‌تابی می‌کرد، اجازه نمی‌داد که روی او را باز کنیم. فرزندش بود. وقتی تابوت را گشودیم، جا خوردم. پسری حدودا 13 ساله با چهره‌ای بسیار زیبا بود که از بینی به پایینش متلاشی شده بود.
کار دفن اجساد تا ساعت 9 شب طول کشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 6:52  توسط حمید داودآبادی  | 

صبح یک‌شنبه 26 اردیبهشت 1355 که همراه بقیه‌ی بچه‌ها در مدرسه نخست در منطقه‌ی "فرح آباد" تهران نو سرگرم درس بودیم، ناگهان صداهای عجیب و غریبی به گوش‌مان خورد. تا آن زمان چنین صداهایی را فقط در فیلم‌های سینمایی شنیده بودم. خوب که توجه کردیم، فهمیدیم صدای شلیک گلوله و انفجار است. ظاهراً فاصله‌ی چندانی با ما نداشت.
زنگ مدرسه که خورد، به خیابان فرح رفتم. با دیدن چهره‌ی مبهوت مردم، متوجه شدم هراسان و وحشت‌زده از یکدیگر می‌پرسند که این صداها از کجاست؟ همان ساعت در محل پیچید که:
«خرابکارها توی خیابون فرح‌آباد با پلیس درگیر شده‌اند.»

همراه چندتایی از بچه‌ها به طرف محل حادثه رفتیم. در خیابان خیام تقاطع فرح‌آباد، هنگامی ‌که وارد منطقه شدیم، وحشت کردیم. درگیری کاملا تمام شده بود، ولی محله شکل منطقه‌ی جنگی به خود گرفته بود. چندین تاکسی پیکان و فیات کوچک در گوشه و کنار خیابان، از رگبار گلوله‌ها سوراخ سوراخ شده بود. یک جیپ لندرور هم در خیابان بود که انگار چیز سنگینی بر سرش کوفته باشند؛ له و لَوَرده شده بود. از مردم که پرسیدم، گفتند «خمپاره» به این ماشین زده‌اند. بعدا از دیگران شنیدم که نارنجک به داخل آن انداخته‌اند.

تعداد زیادی نیروی ارتشی که اسلحه در دست داشتند، در خیابان‌های اطراف گشت می‌زدند و بعضی هم در جای خود ایستاده بودند و مردم را زیر نظر داشتند. تعدادی هم با لباس شخصی که بچه‌ها به آنها می‌گفتند «پلیس مخفی»، نزدیک خانه‌ای در قسمت جنوبی خیابان می پلکیدند، ولی از این‌که کسی به آن خانه نزدیک شود، ممانعت نمی‌کردند. می‌گفتند پایگاه خرابکارها بوده. خانه‌ای دوطبقه‌ی قدیمی، با دری آهنی و کوچک که قفل و زنجیر کلفتی به آن زده بودند. تاکسی‌های سوراخ سوراخ شده که می‌گفتند متعلق به پلیس مخفی است، در مقابل آن پارک بود. ظاهراً آنها جان‌پناه نیروهای ساواک بودند. شیشه‌های ساختمان کاملا خرد شده بود. پنجره‌های طبقه‌ی بالا که پرده کرکره‌ی جلوی آن تکه و پاره و آویزان بود، کاملا آبکش شده بود.

جلوی در که رفتم، دیدم داخل راهرو، همه‌ی در و دیوار از رگبار گلوله و انفجار متلاشی شده است. مثل این بود که چند کارگر را با کلنگ بیندازند به جان دیوارهای ساختمان. گچ‌های کنده شده از دیوارهای راهرو، همراه با لخته‌های خشک شده‌ی خون، در هم آمیخته و ریخته بودند.

جای گلوله بر در و دیوار خانه‌های اطراف مانده بود. به‌خصوص روبه‌رو، درخت‌هایی از انفجار و گلوله شکسته بودند. لکه‌های خون و تکه‌های گوشت بر روی آسفالت خیابان یا داخل جوی آب بودند یا از شاخه‌های درخت مقابل خانه آویزان به چشم می‌خوردند. صحنه‌ی وحشت‌آفرینی بود. می‌گفتند یک دختر که چادر سرش بوده، به علامت تسلیم از ساختمان خارج شده و هنگامی ‌که نیروهای ساواک دور او را ‌گرفته بودند، نارنجکی را که در دست داشته، منفجر ‌کرده و چندین مأمور ساواک را همراه خود ‌کشته بود. لخته‌های خون و تکه‌پاره‌های آویزان از درخت، متعلق به همان دختر بود.

بر روی دیوار خانه‌ی مقابل، سوراخ‌های درشتی‌ ایجاد شده بود که می‌گفتند جای تیربار است. جلو رفتم و انگشتم را در آن سوراخ‌ها فرو بردم تا ببینم می‌شود گلوله‌ی آن را پیدا کنم؟ وقتی پیکره‌ی زخمی درخت‌ها را دیدم که ظاهراً از داخل خانه به آنها شلیک شده بود، دلم برای‌شان سوخت. از بعضی سوراخ‌های روی درخت‌ها، شیره‌ی قهوه‌ای و سیاه‌رنگی راه افتاده بود که من به بچه‌ها گفتم: اینم خون درخت‌هاست.
مسیر گلوله را که گرفتم، فهمیدم که حتماً کسی پشت این درخت پناه گرفته بوده که از داخل خانه، این همه تیر به طرفش شلیک شده است. شب از پدرم شنیدم این‌ها جوانانی هستند که علیه حکومت شاه می‌جنگند.

یکی دو سال بعد از آن درگیری، خانه را خراب کردند و بر روی آن آپارتمان بزرگی ساختند. بعد از پیروزی انقلاب، فهمیدم این ساختمان از جمله خانه‌های تیمی "سازمان چریک‌های فدایی خلق" بوده که ساواک آن را شناسایی کرده بود. بر روی دیوار کنار آپارتمان نوشته بودند: "خیابان رفیق شهید حمید اشرف" که ظاهراً از رهبران چریک‌های فدایی بود.

اخیرا در اسناد آرشیوی، به اعلامیه‌ای با عنوان "حملات برنامه ریزی شده دشمن به سازمان چریکهای فدائی خلق ایران با شکست مواجه شد" متعلق به خرداد1355، برخوردم که به شرح مختصر درگیری خانه تیمی تهران نو پرداخته بود.
در آن اعلامیه آمده است:

"در فاصله روزهای 26 الی 28 اردیبهشت ما سال جاری دشمن حملات برنامه ریزی شده خود را بر علیه سازمان چریکهای فدائی خلق ایران آغاز کرد. این حملات بدنبال کنترل شبکه تلفنی قسمتی از سازمان ما و کشف محل چند پایگاه اصلی و پشت جبهه چریکی آغاز گردید.
... حملات دشمن بدنبال محاصره بسیار شدید پایگاه تهران نو آغاز شد. در پایگاه تهران نو که یکی از پایگاههای پشت جبهه سازمان بشمار می‌رفت تنی چند از رفقا از جمله دو رفیق خردسال ناصر شایگان شام اسبی 11 ساله و ارژنگ شایگان شام اسبی 13 ساله زندگی می‌کردند و به کارهای تولیدی اشتغال داشتند. در هنگام حمله‌ دشمن فقط نیمی از رفقا مسلح بودند. بهمین لحاظ نیز امکان برخورد نظامی با دشمن زیاد نبود. با این همه رفقا اسناد موجود در پایگاه را به آتش کشیدند و با سلاح های موجود از دو جناح حملات خود را برای شکستن خطوط فشرده محاصره دشمن آغاز کردند. دشمن که با قریب 500 مأمور ویژه مسلح به مسلسلهای یوزی اسرائیلی و نارنجکهای آمریکائی پایگاه را محاصره کرده بود پایگاه را شدیدا زیر آتش گرفته و لحظه‌ای حملات خود را قطع نمی‌کرد. در چنین شرایطی تعدادی از رفقا از پایگاه خارج شده و در جریان یک نبرد خانه به خانه و کوچه به کوچه راه خود را پاک کرده و پس از کشتن بیش از 20 مأمور دشمن و مجروح ساخت تعدادی از آنان حلقه محاصره را در نزدیکی مسیل شرقی خیابان سیمتری نارمک شکسته و از محاصره خارج شدند. از آن پس مأموران دشمن جرات پیگرد بخود نداده و رفقا با امانت گرفتن یک اتومبیل پیکان از یک مدیر مدرسه از منطقه خارج شدند."

حمید اشرف که آن روز توانست از محاصره‌ی ماموران ساواک بگریزد، سرانجام در هشتم تیر ۱۳۵۵ در جریان یورش ساواک به محل نشست مسئولین سازمان چریک های فدایی خلق، در خانه‌ای تیمی در مهرآباد جنوبی تهران، به همراه ۹ تن دیگر کشته شد.
نقل از کتاب "از معراج برگشتگان"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 6:51  توسط حمید داودآبادی  | 

انصاف، اختلافات را از بین می برد و موجب الفت و همبستگی می شود.
مولی الموحدین حضرت علی (ع)

بعضیا که همه چیز رو در منافع حزبی خودشون می دونند، فکر می کنند امر به‌معروف یعنی جنگ و جدل!
بعضیا که فقط جلوی پاشون رو می بینند، تصورشون اینه که نهی از منکر یعنی قهر و جدایی!
بعضیا که همه چیز رو فقط سیاه یا سبز! می بینند، برداشت شون از انتقاد یعنی قطع کامل ارتباط با عالم و آدم!
بعضیا که‌ نگاه‌شون خیلی کوتاهه، فکر می کنند وقتی کسی اشتباهی مرتکب شد باید همه‌ی سوابق درخشان گذشته‌اش رو هم تکذیب کرد و زیر سوال برد!
بعضیا که فقط خودشون رو بیست می دونند و بقیه رو تجدید حساب می کنند، خیال می کنند ماها وقتی به اشتباه کسی انتقادی داریم یعنی می خواهیم زیرابش رو بزنیم!
بعضیا که فقط و فقط خودشون رو عقل کل می دونند، همه چیز رو از عینک حزب و جناح شون نگاه می کنند و حق و باطل رو با قوم گرایی و طایفه‌گری شون می سنجند!
بعضیا ...
خب چه بسا خود من هم یکی از همون "بعضیا" هستم دیگه!

چند وقت پیش، خدابیامرز سردار "احمد سوداگر" به رحمت الهی پیوست. روحش شاد.
سردار جانبازی که شمارش خدماتش در دفاع مقدس، از زبون من حقیر برنمیاد.
شاید یکی دوهفته‌ای از فوت ایشون گذشته بود که شکایت نامه‌ی .... اون خدابیامرز از بنده‌ی حقیر و کوچک دست و پا شکسته! به دستم واصل شد!
بله درست خوندین. شکایت مرحوم سردار احمد سوداگر از حمید داودآبادی!

مرحوم سردار سوداگر - حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی - سردار باقرزاده

علت شکایت؟
خب معلومه.
مقاله‌ی انتقادی بنده در پاسخ به مقاله‌ی انحرافی سردار دکتر حسین علایی.
البته مکالمه‌ی بنده و پاسخ دکتر علایی همون روزها در ادامه‌ی مقاله‌ی انتقادی در وبلاگم منتشر کردم.
حالا این که چرا سردار سوداگر روزهای آخر حیات، علیه بنده شکایت کرده بوده، الله اعلم.
روحش شاد و با شهیدان اسلام به خصوص برادر عزیز شهید و بزرگوارش، محشور باد.

جاتون خالی!
روز سه شنبه 19 اردیبهشت، مراسم رونمایی کتاب "حاجی بخشی" از سوی موسسه‌ی عماد در نمایشگاه کتاب برگزار شد.
همون بهتر که نبودید. چنان چیز دندون گیری نبود.
مخصوصا که مثلا خواستند تجلیلی هم از بنده‌ی ناچیز بکنند!
چیه شما هم جا خوردید؟
گفتم که چندان ... نبود.
ولش کنید. برم سر اصل مطلب:

ظاهرا روز قبل سردار دکتر حسین علایی در نمایشگاه کتاب و بازدید از غرفه‌ی عماد، از مراسم باخبر شده بود.
ایشون لطف کردند و اواسط مراسم بود که به سالن یاس اومد.
من که عکس ایشون رو این طرف و اون طرف دیده بودم و می شناختمش، ولی ایشون منو می شناخت یا نه؟ نمی دونم.
تا اون لحظه همدیگه رو ندیده بودیم. به جز یکی دو مکالمه‌ی تلفنی و اس.ام.اس رد و بدل کردن.

از همون فاصله نه چندان زیاد، همدیگه رو تشخیص دادیم و با ایشون با همون چهره‌ی بشاش و خندان همیشگی، همدیگه رو در آغوش گرفتیم و احوال پرسی.
اتفاقا برادر عزیز "نصرت الله محمودزاده" - رزمنده‌ی قدیمی و نویسنده‌ی امروز که کتاب "شب های قدر کربلای پنج" او، مرا مست و مجنون کرده و خدا رو شکر افتخار دوستی با او را دارم - آن جا بود و اون که با آقای علایی دوستی دیرینه داشت، در وصف خدمات وی در جنگ سخن گفت.

من هم بدون اهمیت به آن چه در وبلاگ نوشته بودم و به احترام خدمات و سابقه‌ی درخشان ایشون در دفاع مقدس، همچون بسیجی ای ساده در برابر فرمانده ای بزرگ، گفتیم و گپ زدیم و خندیدیم!

این عکس هارم می ذارم که بعضی کوته اندیشانی که به جای دین حزب دارند، فکر نکنند ما مثل اونا عقده ای هستیم!
انتقاد و پاسخ به جای خود، احترام و ادب هم جای خود.

حمید داودآبادی - نصرت الله محمودزاده - حسین علایی - رضا مصطفوی

بدون شک خطا و اشتباه امروز من، نباید باعث شود که عده ای ساده لوحانه، همه‌ی گذشته و سابقه‌ی مرا زیر سوال ببرند و به آن هم شک کنند!

همین جا از سردار علایی و هر کس دیگری که در نوشته هایم از او انتقادی کرده و یا درباره اش چیزی نوشته ام، از طبرزدی گرفته تا مخملباف، اصغرزاده، کرباسچی، نوری زاد، موسوی خوئینی، یوسفی اشکوری، محتشمی پور و ... اگر خدایی ناکرده از طریق انصاف - ولو ذره ای - خارج شده ام، عذر خواسته و حلالیت می طلبم؛ که هیچ مد نظرم نبوده و نیست جز ادای تکلیف و امر به معروف و نهی از منکر که خود بیش از همه محتاجم تا کسی نهیبم زند.

و صد البته، این حلالیت طلبی، فقط و فقط برای حق و ناحق کردن و خروج از حدود انصاف است وبس، وگرنه همچنان بر مواضع خویش پایبندم و همچون دفاع مقدس، جز طریق حق ولایت پیش رو ندارم و به لطف خدا عاقبتی جز آن نخواهم داشت.

فقط امید دارم دوستان و حتی دشمنان، خطا و اشتباه بنده را گوشزد کنند، تا خدایی ناکرده به سرنوشت برخی تندروها که از امام و ولایت نیز جلو زدند و شدند آن چه دیدیم که سر از آغوش غرب و دشمنان دیروزشان درآوردند! دچار نشوم، که سخت محتاج امر به معروف و نهی از منکرم.

امید که خداوند غفارالذنوب، همه مان را در سایه‌ی کتاب الله و عترت خویش، راه راست هدایت فرماید و عاقبت به‌خیر از دنیا رخت سفر بربندیم.

بدجوری باختی دکتر حسین علایی!

پاسخ دکتر حسین علایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 7:33  توسط حمید داودآبادی  | 

کتاب زندگی نامه‌ی خودگفته‌ی "سیدحسن نصرالله" با نام "سید عزیز" از سوی نشر یازهرا (س) منتشر و روانه‌ی بازار کتاب شد.

این کتاب حاصل ساعت ها گفت وگوی اختصاصی "حمید داودآبادی" با دبیرکل حزب الله لبنان است که در آن سیدحسن نصرالله، زوایای ناگفته‌ی زندگی خود را بازگو کرده است.
بسیاری از خاطرات و گفته‌های منتشر شده در این کتاب، برای اولین بار است که ذکر می شوند.

"سید عزیز" نام این کتاب، از تقریظ مقام معظم رهبری بر نسخه‌ی قبل از چاپ آن گرفته شده است که ایشان نوشته‌اند:
"هر چیزی که مایه‌ی شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود، خوب و برای من مطلوب است."

کتاب "سید عزیز" در 144 صفحه متن و عکس و شمارگان 3000 نسخه و به قیمت 000/30 ریال منتشر شده است.

مرکز پخش: تهران – میدان انقلاب اسلامی – خیابان شهدای ژاندارمری – مجتمع ناشران کوثر تلفن 66465375 – 66962116
www.n-yazahra.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:26  توسط حمید داودآبادی  | 

نويسنده برجسته دفاع مقدس گفت: در جشنواره كتاب، پيشنهاد دادم سكه بازي انجام ندهيد تا حق و ناحق صورت نگيرد و به جاي اينكه سكه بدهيد به نويسنده، بگوييد چند نوبت كتابت را به چاپ مي رسانيم.

http://snn.ir/pic/13910217212_2012127140e.jpg

 حميد داودآبادي ضمن حضور در نمايشگاه كتاب، در غرفه انتشارات عماد در گفت‌وگو با خبرنگار "خبرگزاري دانشجو" گفت: من از نمايشگاه كتاب بازديد كردم و كتاب ها در زمينه دفاع مقدس بسيار خوب است؛ هم تنوع كتاب ها خوب بود و هم تعداد غرفه ها.

 اين نويسنده دفاع مقدس در ادامه گفت: متاسفانه هيچ حمايتي از نويسندگان دفاع مقدس صورت نمي گيرد.

 وي تاكيد كرد: در جشنواره كتاب، پيشنهاد دادم سكه بازي انجام ندهيد تا حق و ناحق صورت نگيرد و به جاي اينكه سكه بدهيد به نويسنده، بگوييد چند نوبت كتابت را به چاپ مي رسانيم و در اين صورت، هم نويسنده به حق تاليف مي رسد، هم ناشر سود مي كند و هم كتاب براي عموم چاپ مي شود؛ نويسنده‌ها گشنه نيستند بلكه احتياج به حمايت معنوي دارند.

 داودآبادي يادآور شد: با يك تير سه هدف زده مي شود؛ اما با سكه دادن كار خراب مي شود.

 اين نويسنده دفاع مقدس بيان كرد: متاسفانه امروز اين واقعيت وجود ندارد كه وزارت ارشاد يك دفتر ويژه براي نويسندگان دفاع مقدس داشته باشد كه مثلا من داودآبادي بدانم اگر خواستم كتابم را به چاپ برسانم، آن را آنجا ببرم.

 وي در ادامه خاطرنشان كرد: چون ارشاد با ناشرين ارتباط دارد، اين كار باعث استقبال نويسندگان خواهد شد.

 داودآبادي در ادامه گفت: استقبال از غرفه هاي دفاع مقدس بسيار خوب است و چه قدر خوب مي شود كسي آخر نمايشگاه بين غرفه هاي مختلف دفاع مقدس آمار بگيرد و تعداد فروش ها را در بياورد و بببيند استقبال از كتاب هاي دفاع مقدس با وجود گراني كتاب بالا بوده است.

 اين نويسنده دفاع مقدس گفت: به قول حضرت آقا ما اين قدر كم‌كاري فرهنگي داريم كه هرچه قدر موازي كاري كنيم، نمي توانيم جبران كنيم.

 وي خاطرنشان كرد: اگر 50 انتشارات كتاب دفاع مقدس هم شكل بگيرد و كتاب خوب توليد كنند، زياد نيست.

منبع: خبرگزاری دانشجو

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:2  توسط حمید داودآبادی  | 

1
حاج "احمد متوسلیان"
پاییز سال 1377، زمانی که بسیاری از دستگاه ها و واحدهای امروزی در کار تاریخ شفاهی وجود نداشتند، با پیشنهاد برادر عزیز "محمدعلی صمدی" پی گیر طرحی شدیم تا هرچه بهتر و بیشتر، نقش تاثیرگذار یکی از شخصیت های بزرگ را در وقایع کردستان و به دنبال آن عملیات مختلف دفاع مقدس، کشف کرده و ارائه دهیم.

حاج "احمد متوسلیان" فرمانده سپاه مریوان در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و بنیان گذار و فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، فردی بود که در مقابله با جدایی طلبان کردستان نقش به سزایی داشت. نقش پررنگ وی در عملیات فتح المبین و همچنین عملیات "بیت المقدس" که به آزادسازی خرمشهر انجامید، حتی تا امروز نیز ناگفته و مکتوم مانده است.
متوسلیان که به عنوان فرمانده نیروهای اعزامی ایرانی به سوریه و لبنان جهت یاری رساندن به مظلومین آن سامان عازم شده بود، سرانجام در روز چهاردهم تیر ماه 1361 به همراه "سیدمحسن موسوی"، "تقی رستگار مقدم" و "کاظم اخوان"، به دست فالانژیست های مزدور رژیم صهیونیستی، در ورودی بیروت به اسارت درآمد و از آن روز تاکنون هیچ خبر موثقی از سلامت یا شهادت آنان به دست نیامده است.

سرانجام با حمایت و هدایت حاج "عباس برقی" – از فرماندهان دفاع مقدس و نیروی حاج احمد متوسلیان – مقدمات جلسات ریخته شد و اگر نبود حضور و پشتیبانی وی، یقینا ممکن نمی شد جلساتی بدان حد معتبر و موثق، راه انداخت.

برای اولین جلسه، حدود 20 نفر از دوستان، یاران و هم رزمان متوسلیان در خانه حاج عباس برقی گرد آمدند و به ترتیب زمانی آشنایی افراد با حاج احمد، شروع به خاطره گویی کردند. در بین خاطرات، اسامی افراد دیگر نیز ذکر می شد که با کمک افراد حاضر، از آنان برای جلسات بعد دعوت به عمل می آمد.

در هر جلسه حدود 5 الی 10 نفر افراد جدید از زنان پرستار در بیمارستان مریوان گرفته تا روحانی و ماموستای اهل سنت کردستان، و همچنین سرداران سپاه و فرماندهان ارتش جمهوری اسلامی، حضور پیدا کرده و به ذکر خاطرات آشنایی خود با حاج احمد می پرداختند.

تایید خاطرات توسط همه افرادی که در خاطره ذکر شده حضور داشتند، یکی از محاسن این طرح خودجوش بود.
عدم پذیرش خاطراتی که از قول دیگران نقل می شدند، و پی گیری بسیاری از خاطرات تا رسیدن به شاهد و راوی اصلی داستان، مزیت دیگر این جلسات بود.
شناسایی برخی خاطرات ساختگی و غیر قابل باور و غیر موثق، از دیگر محاسنی بود که در اثبات خاطرات واقعی، نقش مهمی داشت.
در همان زمان، برخی کتاب ها در دست انتشار بودند که بخشی از خاطرات آنها از حاج احمد متوسلیان، در جلسات مرور شد که اکثریت حاضرین آنها را رد کرده و خواستار حضور راوی در این جلسات برای اثبات خاطراتش شدند.
زدودن برخی چهره پردازی ها و برجسته سازی غیرقابل باور از حاج احمد، نیز جزو مزایای این جلسات بود.
و در نهایت، دست یابی به بخش های پنهان مانده از دید محققین و پژوهش گران تاریخ انقلاب اسلامی به خصوص در ماجرای کردستان، از محاسن بسیار مهم این جلسات بود که گوشه های مهمی از حماسه آفرینی رزمندگان اسلام و مظلومیت مسلمانان کردستان را به تصویر کشید.

و امروز با گذشت 13 سال از آن جلسات، گروهی با عنوان "هیئت یاران حاج احمد متوسلیان" مسیر را ادامه داده و ماهی یک بار، یاران و هم رزمان وی دور هم جمع می شوند و به مرور و ذکر خاطرات خود از فرمانده شان می پردازند.
ظاهرا هدف اولیه آنان از این جلسات، مقابله با تحریف های امروزی و به خصوص خاطره سازی هایی که طی ده سال اخیر به ویژه درباره سرداران شهید زیاد شده، می باشد.
برخی از عزیزان در این گونه جلسات، تصورشان بر این است که "هر کس می خواهد درباره حاج احمد متوسلیان کار کند، فقط و فقط باید از مسئولین و اعضای این هیئت اجازه بگیرد! که این گونه برخورد، مانع از بسیاری فعالیت های فرهنگی خواهد شد. باید توجه داشت که، قرار نیست این گونه کارها، فیلتری سفت و سخت شوند برای انتشار خاطرات.
بدون شک، ارائه مشورت، راهنمایی، کمک، هدایت و متصل نمودن افراد به راویان اصلی خاطرات، و همچنین حذف خاطرات غیرموثق و احساسی، می تواند از اهداف این هیئت قرار بگیرد.

2
پهلوان "سعید طوقانی"

اسفند 1363، بسیجی نوجوان "سعید طوقانی"، به همراه گردان میثم از لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، در عملیات بدر شرکت کرد و در شرق رود دجله به شهادت رسید، که سال ها بعد استخوان هایش به آغوش خانواده بازگشت.

عکس پهلوان شهید سعید طوقانی که زینت بخش زورخانه ها و نشریات ورزشی شد


حدود 23 سال پس از آن شب حماسی، "مهدی طوقانی" – برادری که در دوران حیات سعید، کودکی یکی دو ساله بیشتر نبود – به فکر جمع آوری عکس هایی افتاد که دوستان و هم رزمان سعید از حضور او در جبهه داشتند.
کم کم جمع آوری عکس، گسترش یافت و به ثبت و ضبط خاطرات منجر شد. مهدی، در اولین گام ها برای شناسایی و شناساندن برادر شهید خود، اقدام به تهیه چارت تشکیلاتی گردان "میثم" که سعید با آنان در عملیات شرکت کرده بود، پرداخت. به دست آوردن اسامی کل نیروهای گردان، گروهان و دسته با نوع عضویت، مسئولیت و وضعیت آنها از جمله شهید یا زنده، و از آن مهم تر ارتباط و آشنایی آنها با سعید، شیوه ای بود که بسیار خوب جواب داد و او توانست به عکس ها، خاطرات، نامه های مبادله سعید و دوستان و هم رزمانش، دست پیدا کند.

همین امر درباره دوران تحصیلات، فعالیت در بسیج و مسجد نیز گسترش پیدا کرد و امروز منبع عظیمی از اطلاعات و خاطرات درباره شهید سعید طوقانی وجود دارد که به جرات می توان گفت هیچ گونه اطلاعاتی از دید مهدی دورنمانده است، و امروز پرونده عظیم و موثق شهید سعید طوقانی، آماده هرگونه بهره برداری است.
از برجستگی های خاص سعید طوقانی، این بود که وی در سن 6 سالگی 300 دور در 3 دقیقه چرخید و "فرح پهلوی" بازوبند پهلوانی کشور را بر بازوی او بست. با شروع جنگ تحمیلی، سعید که نوجوانی کوچک بود، طاقت نیاورد و شهادت برادر بزر گترش "محمد"، عزم او را برای حضور در میدان دفاع از شرافت، دین و مملکت دوچندان کرد و وی باوجود مقام، مدال و رتبه های بسیاری که در ورزش باستانی به دست آورده بود، به همه آنان پشت پا زد و خالصانه در جبهه حضور پیدا کرد تا به شهادت رسید.

3
دکتر "مصطفی چمران"

در طول دفاع مقدس، بودند بسیاری از افراد که تاثیر به سزایی در آن حماسه بزرگ داشتند، ولی متاسفانه امروز به جز پوستری تبلیغاتی و یا حداکثر کتابی کوچک و محدود، و ویدئوکلیپی احساسی! چیز دیگری از آنها برای نسل امروز و آیندگان و به خصوص محققین و پژوهش گران، در دسترس نیست.

بزرگ مردی همچون شهید دکتر "مصطفی چمران"، یکی از آن هزاران است که برجستگی علمی، نظامی و عرفانی او، آن گونه که انتظار می رود، مطرح نشده و حتی کتاب مفصلی درباره زندگی نامه او منتشر نگردیده است.

همین امروز، هستند تعدادی از یاران و هم رزمان او، که حداقل روزهای آخرین حیات وی در کنارش بودند و آن گونه که وی عارفانه و عاشقانه به سوی شهادت می رفت، شاهد اعمال، کردار و گفتارش بودند.
و متاسفانه، تا امروز هیچ کس سراغ آنان نرفته تا در طرحی منظم و منسجم، همه خاطرات پیرامون وی را جمع آوری کرده و به حماسه نگاری و لحظه نگاری شهید چمران پرداخته شود.
در کنار خاطرات ناگفته، که هر ساله برخی از آن عزیزان بار سفر آخرت می بندند و خاطرات بکر آنان نیز با خودشان در سینه خاک جای می گیرد، هستند بسیاری عکس، فیلم و دست نوشته در ایران، آمریکا و لبنان که تا امروز منتشر نشده اند.

و بزرگ ترین حسرت این است که تا امروز، به هیچ وجه شاهد انتشار آلبومی ویژه از تصاویر ارزشمند شهید چمران - که اتفاقا اکثر آنان توسط "کاظم اخوان" عکاس گمنام و مفقود گرفته شده – نبوده ایم
به راستی بعد از 31 سال، انتشار یک آلبوم حاوی همه عکس های موجود از شهید چمران - که الحمدلله کم هم نیستند - چه قدر سخت و ناممکن است؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:54  توسط حمید داودآبادی  | 

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

عید بود.
شاد بودم و شنگول. بچه هام لباس نویشان را پوشیده و منتظر بودند تا مادرشان بیاید و تشریف ببریم به دیدوبازدید فامیل، آجیل و شیرینی خوری و دست آخر هم عیدی جانانه و بعد هم سر راه، در یک چلوکبابی لوکس و مشدی، دلی از عزا درآوریم.

عید بود دیگر.
ماه محرم نبود که لباس سیاه بپوشیم و عزاداری کنیم!
اونم من که معاصی، توفیق سوگواری بر اهل بیت را ازم سلب کرده و به جایش مزه مثلا شیرین دنیا و دنیازدگی را در کامم نشانده.

حاج خانم دیر کرده بود.
با دوتا پسر گلم، می گفتم و می خندیدم. آنها هم مثل همیشه، با هم کلنجار می رفتند و پیشنهاد می دادند که اول به خانه کی برویم که عیدی توپول تری می دهد.
عمو یا عمه، خاله یا دایی!

به قول قدیمی ها:
فصل گل و صنوبره
عیدی ما یادت نره

توی حال خودم بودم. اصلا نگاهم به کوچه روبه روی خانه مادرم نبود. حواسم هم نبود.
اصلا یادم نبود همین چندروز پیش، اسفندماه را پشت سر گذاشتیم.

چیه تعجب می کنید؟
فکر کردید من توقع دارم عید و بهار و شادی بعد بهمن بیاد؟
نخیر، خودم خوب بلدم و می دونم که با تمام شدن اسفند، سرما و سختی تمام می شوند و ایام گل و شادی، سنبل و هفت سین می رسد.

ولی این مال من و شماست.
برای بعضی ها چی؟
اسفند یادآور چیست؟

نه! نگذارید عیدمان را خراب کنیم.
داریم حال می کنیم دیگر!
برای یک بار هم که شده، بگذارید ما سینه سوختگان! عیش بی داغ و سوگ داشته باشیم!

داشتم می گفتم توی حال خودم بودم.
نه، اهل نوار و این چیزها نیستم.
مجاز مجاز بود.
مال خود رادیوی جمهوری اسلامی ایران بود که داشت پخش می شد.
حالا اگر شما بد برداشت می کنید، به من چه؟!
نیت باید پاک باشد.
به قول یکی از بچه ها:
"قلبت سیاه باشه، پیراهن مشکی می خوای چیکار"!

همین طور که داشتم با مطرب رادیو همنوایی می کردم و روی فرمان رینگ می گرفتم، متوجه شدم کسی آرام به شیشه ماشین می زند.
اول فکر کردم مصطفی است که می خواهد مرا سر کار بگذارد، و یا سعید است که می خواهد مثلا من را بترساند!
ولی نه.
هر دویشان عقب نشسته و به کل کل با هم مشغول بودند.

نمی دانم چرا به یکباره حس تلخی بهم دست داد.
دوست نداشتم برگردم به چپ و ببینم کیست و چیست، ولی برگشتم.

بدنم یخ کرد.
سست شدم.
شل شدم.
وارفتم از آن چه می دیدم.
خدا نصیب نکند.

زهرا خانم بود.
مادر حمید، نادر و کیوان.
پیر و خسته، داشت از کنار ما رد می شد.

شهید حمید محمدی

زهرا خانم (نفر وسط) بر بالین حمید - نوروز ۱۳۶۱

تق تق، آرام به شیشه می زد.
جلوی در را گرفت و نگذاشت از ماشین پیاده شوم، تا به زحمت نیفتم!

نگاه محبت آمیزی به من و فرزندان شادم انداخت.
مطمئنم دست خودش نبود.
وگرنه زهرا خانم، کسی نیست که شادی کسی را عزا کند.
مخصوصا او باوجودی که هربار مرا می بیند یاد خبر مرگ بچه هایش می افتد، قلبا مرا دوست دارد و حاضر نیست اذیتی بشوم.

- عیدت مبارک حمید آقا ...
دیگه به ما سری نمی زنی.
سال نادر و حمید هم که رد شد ندیدیمت ...
چند وقت دیگه هم سال کیوان می شه ...

نادر بر سر مزار حمید ۱۳۶۲

شهیدان علی مشایی نادر محمدی و سعید فتحی - حمید داودآبادی ۱۳۶۱عملیات رمضان

یا حضرت عباس ...
چی می گفت این زن؟!
22 اسفند 1362 نادر او، به همراه حسین نصرتی و علی مشایی، در خیبر جزیره مجنون جاودانه شدند و خبر او را من آوردم.
آن روز وقتی زیر تابوت نادر را گرفتم و آن را به راهروی خانه شان بردیم، زهرا خانم یقه ام را گرفت و در میان اشک و ناله فقط گفت:
"حمید ... تو رفتی نادر منو بیاری ... حالا جنازش رو آوردی ..."
و من فقط سوختم و سوختم.

حمید هم دومین روز فروردین 1361 در فتح المبین به شهادت رسیده بود.
یعنی فردای امروز عید!

قرار بود با کیوان با هم به جبهه برویم که به اصرار زهرا خانم نرفتم.
وقتی تیر 1365 خبر شهادت کیوان را در مهران شنیدم، جرات نکردم به تهران بیایم، و چند وقتی خودم را جلوی زهرا خانم آفتابی نکردم.

اینها چیزی نیست.
این حرف زهرا خانم اصلا اذیتم نکرد ولی ...
وقتی گفت:

- ماشالله چه بچه های گلی ... خدا برات نگهشون داره ...
اگه نادر و حمید و کیوان هم بودند، براشون چه عروسی ای می گرفتم ... الان مثل تو چند تا بچه گل داشتند ... دختر و پسر ...

کیوان بر سر مزار نادر ۱۳۶۴

کیوان و حمید داودآبادی - ۱۳۶۴ نماز جمعه تهران

مردم. سوختم. زبانم بند آمد.

از آن روز به بعد، اول عید که می شود، طوری از کوچه و خیابان محل گذر می کنم که چشمم به زهرا خانم نیفتد، تا با دیدن من، یاد نوگل های پرپرشده اش حمید، نادر و کیوان محمدی بیفتد.

حلالم کن زهرا خانم ... حلالم کن ...
به حق صاحب نام بزرگت، بانوی پهلو شکسته، فاطمه زهرا (س) ، حلالم کن.
سخت محتاج دعای شما هستم تا عاقبت بخیر شوم، که اگر حلالم نکنید ...
وای بر امروز دنیا و فردای آخرتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:29  توسط حمید داودآبادی  | 

به خاک پای پدران و مادرانی که شهیدان، از دامان آنان به معراج پرگشودند.

خبر بسیار ساده بود و چه بسا تکراری:
"درگذشت مادر و همسر شهيدان ولي زاده
مادر و همسر شهيدان ولي زاده، به علت بيماري، به رحمت ايزدي پيوست.
خانم "زينالي" همسر شهيد "حاج بابا ولي زاده" است که در سال ۶۱ در عمليات رمضان به شهادت رسيد.
اين مادر صبور و فداکار پس از همسر، سه فرزند ديگرش امير، اصغر و اکبر ولي زاده را نيز در دفاع از اسلام و انقلاب اسلامي تقديم کرد.
امير ولي زاده درسال ۶۳ در عمليات بدر، اصغر ولي زاده در سال ۶۵ در عمليات کربلاي ۵ و جانباز اکبر ولي زاده در سال ۶۹ حين ماموريت به شهادت رسيدند."

 

به همین سادگی ...
و البته هیچیک از فرزندان او، در دوبی و به طرز مشکوک! به شهادت نرسیده اند بلکه مادر فداکار، عاشقانه و خالصانه عزیزانش را تقدیم اسلام کرده است.

میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است

این روزها که برخی به در و دیوار می زنند تا مدرک ایثار و شهادت برای خود و فرزندشان تهیه کنند!
همین روزها که اگر جانبازی عزیز و فقط با هفتاد درصد جانبازی و آن هم فقط با تایید ریاست معظم بنیاد جانبازان! فوت کند، به عنوان شهید شناخته و ثبت می گردد.
این ایام که اگر هر عزیز از نیروهای مسلح به این گونه افتخار شهادت نائل گردد، حداقل یک درجه و رتبه برایش بالاتر ثبت می کنند.
این ایام که ...

شیرزنی چون همسر شهید حاج بابا ولي زاده که خالصانه و بدون هرگونه چشمداشتی، سه گل زیبا و جگرگوشه خود را که در دامان پاک خویش پرورانده و به راه اسلام، انقلاب، ولایت و دفاع از مملکت، به قربانگه می فرستد، چه جایگاه و حکمی دارد؟!
در قاموس بنیاد جانبازان، چند درصد به حساب می آید؟!
در قاموس اداری و سازمانی، چه رتبه و جایگاهی پیدا می کند؟!
اهدای هر شهید که هر کدام آن، قلبی عظیم را به آتش می کشد و جانی سخت را به سوگ می نشاند، چند درصد محاسبه می گردد؟
شهید محسوب می شود یا ...؟!

و صد البته که خانواده معظم و معزز شهدا، که همه داشته خویش را در طبق اخلاص نهادند و هم امروز، خالص تر و بسیار پایدارتر از آنان که غرور سابقه گذشته، مغرورشان ساخته و کرده و ناکرده خویش را فدای فرزند ناخلف و لندن نشین خویش نمودند، و ماهانه 14 میلیون تومان ناقابل از بیت المال مسلمین در کام آن ریختند، نه نیازی به این القاب و جایگاه مادی دارند و نه اصلا به آن فکر می کنند.
چرا که این عزیزان که هر روز شاهد رحلت یک یکشان هستیم، آگاهانه با خدای خویش معامله کردند و به پای آن، جگرگوشه خویش فدا کردند و خود صابرانه به امید رضایت پروردگار ایستادند و لب به گله و شکایت نگشودند.
 
به راستی امروز که اگر پدر، عمه، پسرخاله و پدرزن فلان عنصر سیاسی، وزیر و وکیل اسبق، دارفانی را وداع گوید، همه و همه از وزرا، وکلا، فوتبالیست ها و حتی هنرپیشگان و دیگرپیشگان! برای عرض تسلیت ویژه و دوقبضه، با ارسال دسته گل های فراهم آمده از بیت المال، از یکدیگر سبقت می گیرند، چرا در مراسم خانواده معظم شهدا، همواره ناظر غیبت بی علت هرگونه مسئولین دولتی لشکری و کشوری هستیم؟!
و صدالبته هرچه به انتخاباتی مهم از جمله ریاست جمهوری نزدیک شویم، شاهد چفیه بر سر کردن فلان دکتر و فلان فرتوت سیاسی هستیم، که حریصانه به آسایشگاه جانبازان و دیدار با خانواده شهدا می شتابند!
واقعا خانواده شهدا چشم و چراغ ما هستند یا فک و فامیل فلان رئیس و مدیر و ...؟!
یادمان نرود نشود:
"الم یعلم بان الله یری؟"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:38  توسط حمید داودآبادی  | 

یکی از شهدای شاخص حزب الله لبنان در جریان جنگ 33 روزه با رژیم صهیونیستی، "ربیع جعفر قصیر" نام دارد.
ربیع، عضوی از خاندان بزرگِ "قصیر" در شهرک "دیرقانون النهر" در استان جنوبی صور لبنان بود که در بدنه مقاومت اسلامی لبنان حضوری بسیار پررنگ دارند.

 

احمد زین الدین – حمید داودآبادی – کوچکترین عضو خانواده قصیر – شهید ربیع قصیر
تابستان 1377 روستای "دیرقانون النهر" در جنوب لبنان

عکس یادگاری زیر درخت انار، مکان آخرین وداع امیرالاستشهادیین "احمد قصیر"

در سال 1362 اولین عملیات استشهادی حزب الله لبنان، توسط برادرِ ارشدِ ربیع، یعنی شهید "احمد قصیر" انجام گرفت که طی آن ده ها تن از افسران و نیروهای اطلاعات ارتش اشغالگر به درک واصل شدند. در 40 سال گذشته، هیچ گاه رژیم صهیونیستی در یک روز متحمل خسارتی چنین سنگین نشده بود. در تهران نیز خیابانی به نام احمد قصیر نام گذاری شده است.

"موسی" فرزند ِدیگر خانواده قصیر، نیز چند سال بعد در نبرد با متجاوزین صهیونیست به شدت زخمی شد و بر اثر همین جراحات به شهادت رسید.

 

این عکس را به یادگار از ربیع گرفتم

 

شهید ربیع قصیر در لباس رزم

ربیع قصیر پس از شهادت دو برادرش متولد شد و تقدیر چنین بود که او هم به یکی از مجاهدان مقاومت اسلامی لبنان تبدیل شود.

 

شهید ربیع قصیر در کنار رهبر و فرمانده "سیدحسن نصرالله"

ربیع در جنگ 33 روزه در تابستان 1385، با نام عملیاتی "حاج علی" به عنوان مسئول یک تیم ضدزرهی وارد میدان شد و پس از شکار 8 تا 10 تانک ضدهسته ای "مرکاوا"، توسط هواپیماهای ارتش صهیونیستی هدف موشک قرار گرفت و به شهادت رسید.

گفتگوی جالب با خانواده همسر شهید ربیع قصیر را اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:5  توسط حمید داودآبادی  | 

همين كه چشمم افتاد به "دختر 16 ساله‌ای که 11 ماه توسط ضدانقلاب شکنجه و زنده به گور شد" تنم لرزيد و ناخواسته رفتم به خاطرات خودم از كردستان.

بدون هر توضيحي فقط اين را بخوانيد:

كردستان - سقز
شهريور 1362
حسن سالاران، روستای کوچک و باصفایی بود در میان تپه‌ها و کوه‌ها با سیصد نفر سکنه‌ی کرد سنی. مردم ساده‌دل و آرامی داشت. آن‌طور که می‌گفتند، نیروهای ضد انقلاب برای آن‌جا خط و نشان زیادی می‌کشیدند. در ورودی روستا، ساختمان یک‌طبقه‌ای با سقف شیروانی وجود داشت که ظاهرا زمان شاه "ساختمان بهداری" بوده، ولی حالا از آن برای استقرار نیروها استفاده می‌شد. جوی بسیار کوچکی بین مقر و روستا بود.

داخل روستا هم بنای کاهگلی نسبتا بزرگی بود که طبقه‌ی بالای آن مسجد روستا محسوب می‌شد و بقیه‌ی بچه‌ها در آن‌جا مستقر بودند. ساختمان مسجد، کاهگلی و قدیمی بود، ولی ساختمان بهداشت، نوساز و آجری بود. کنار مسجد هم اتاقک کوچکی بود که حوضچه‌ای وسط آن درست کرده بودند. آب از جوی باریک، همواره به داخل حوضچه روان بود و از آن سو خارج می‌شد. در ایام عادی، اهالی روستا از آن‌جا به عنوان حمام استفاده می‌کردند و اگر کسی می‌مرد، در همان حوضچه غسلش می‌دادند!

در کنار ساختمان بهداشت، ساختمان یک‌طبقه‌ای قرار داشت که از آن به عنوان مدرسه استفاده می‌شد. اهالی ده می‌گفتند:

"قبلاً این‌جا یکی از دختران جوان نهضت سوادآموزی بود که به بچه‌های روستا درس می‌داد. یک شب نیروهای کومه‌له که خیلی از فعالیت‌های او عصبانی بودند، به اتاق محل زندگی‌ او در مدرسه حمله کردند. ده پانزده نفری می‌شدند. پس از این‌که او را اذیت کردند، بدن او را تکه تکه کردند و گریختند. از آن روز به بعد جرأت نکردیم بچه‌ها‌مان را به مدرسه بفرستیم."
 
با شنیدن این حرف، خون در رگ‌هایم به جوش آمد. نهایت بی‌شرفی و پستی بود که پانزده‌ نفری ریخته بودند سر یک دختر جوان که تنها و تنها برای روشن کردن افکار بچه‌ها آمده بود و او را به بدترین وضع به شهادت رسانده بودند. هر وقت چشمم به مدرسه می‌افتاد، بی‌اختیار گریه‌ام می‌گرفت. با خود فکر کردم:
ما چقدر از این شهدای گمنام در این کردستان داده‌ایم تا دست اجانب را از آن‌جا کوتاه کنیم؟

یکی از روزها، با رنگ سرخ بر دیوار مدرسه که روی آن جای گلوله‌های فراوانی به چشم می‌خورد، نوشتم:
"ما با کفر می‌جنگیم، نه با کرد. امام خمینی."


نقل از كتاب "از معراج برگشتگان"

 

شهیده "ناهید فاتحی کرجو" متولد 4 تير 1344 شهادت 1 آذر 1361 بر اثر شكنجه هاي وحشيانه كومه له در روستای هشمیز کردستان. مزار شهيد: تهران - بهشت زهرا (س)

مطلب " سمیه کردستان که بود؟" در خبرگزاري فارس

وبلاگ شهيده مظلوم ناهید فاتحی کرجو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 12:35  توسط حمید داودآبادی  | 

ارديبهشت سال 1384 بود و هشتمين انتخابات رياست جمهوري در پيش. برخي كانديداهاي به اصطلاح اصلاح طلب، كه درصدد بودند به هر طريق ممكن مسند قدرت را ترك نكنند، از هر فرصتي استفاده مي كردند تا خود را مطرح كنند.

دوازدهمين دوره جشنواره مطبوعات در محل نمايشگاه هاي بين المللي تهران، بازار داغي شده بود براي كانديداهايي كه هنوز صلاحيت شان تاييد هم نشده بود، تا از اين بازار مكاره بهره اي ببرند.

وارد سالن روزنامه ها كه شدم، در اولين گردش به چپ، چشمم به دكه دونبش روزنامه شرق افتاد. كسي رفته بود روي صندلي و به شيوه مارگيران! معركه گرفته بود و براي مشتي جوان از اصلاحات و تاثيراتش بر ايران داد سخن مي راند.
جلوتر كه رفتم متوجه شدم مرد ميدان! كسي نيست جز "محمدابراهيم اصغرزاده". يكي از همان كساني كه سال 58 از ديوار لانه جاسوسي بالا رفتند و طي سال هاي بعد، حق و حقوق آن را چند هزار برابر در قدرت و مكنت دريافت كردند!

اصغرزاده انقلابی در فتح لانه جاسوسی - نفر اول از راست

اصغرزاده و همسرش طاهره رضازاده نمایندگان مجلس ششم

ملک مدنی شهردار اسبق تهران

علی اکبر موسوی خوئینی در اوج انقلابی گری قبل از گریز به آمریکا

هرچه كردم نتوانستم طاقت بياورم و خودم را نگه دارم. بچه هايم را كناري منتظر گذاشتم و از وسط جمع رفتم جلو. نگاهم كه به چشمان ... اصغر زاده افتاد، تنم لرزيد. همواره از روبه رو شدن با چنين نگاه هاي ... هراس داشته و مي گريخته ام.

بدجوري معركه گرفته بود و داد از بي عدالتي موجود، و عدالت و صلح جهاني كه در سايه اصلاح طلبان بر عالم و آدم حكمفرما خواهد شد، سر مي داد.

وسط حرفش رفتم و پس از سلام و عليكي با لبخند، بيچاره انگار در بالاترين سرعت به يكباره ترمز دستي اش را بكشي، در جا كپ كرد. جواب سلام را كه داد، نگذاشتم دوباره سرعت بگيرد و بر سر موضع قبل نشيند. همان جا گفتم:
- آقاي اصغر زاده حالتون كه خوبه؟
- ممنون.
- حال خانمتون چطوره؟
- بله؟
- هيچي، جسارت نباشه، مي خواستم بدونم همسر گرامي تون خانم "طاهره رضا زاده" همچنان با آقاي "ملك مدني" شهردار سابق تهران، مشغول صادرات نفت هستند كه؟

بيچاره بدجوري جاخورد. انگار سوالي ناموسي كرده بودم. خب تقصير خودشان است كه پشت ناموسشان سنگر مي گيرند!

آب دهانش را كه قورط داد، سعي كرد خودش را كنترل كند و شروع كرد به شانتاژبازي:
- بفرماييد ... اينم از همون شايعه هايي كه گفتم عليه ما درست مي كنند.

باز پريدم وسط حرفش و گفتم:
- شايعه كدومه مرد حسابي؟ مگه خانم شما با آقاي ملك مدني شركت صادرات نفت نداره؟ مگه اون روز كه "علي اكبر موسوي خوئيني" مصاحبه كرد و گفت ملك مدني ميلياردها تومان اموال بيت المال را در اختيار شخصي خود داره، تو نصفه شب به اون زنگ نزدي كه اكبر تو داري به اصلاحات ضربه مي زني. فردا صبح مصاحبه كن و حرفت رو درباره ملك مدني پس بگير. راستي از شركت روغن ... در شيراز چه خبر؟

اين را كه گفتم سرخ شد و به يكباره فكري به ذهنش رسيد و با صداي بلندتر از قبل، گفت:
- بفرماييد. اين هم شاهد زنده. من كه گفتم اينها همه تلفن هاي مارو شنود مي كنند، اين خودش سند زنده.

خنده ام گرفت، گفتم:
- بشين بابا شنود كدومه. برو به اكبر موسوي خوئيني بگو حميد داودآبادي سلام رسوند و گفت مگه تو اون روز توي دفتر خودت توي ساختمون مجلس، سند ثبت شركت صادرات نفت رو به نام طاهره رضا زاده و ملك مدني نشون ندادي و گفتي مارو باش فكر مي كرديم رفيقامون دلشون براي مردم مي سوزه، نگو دارند مملكت رو غارت مي كنند. و بعد هم قضيه تلفن تو رو كه نصفه شب بهش زدي تعريف كرد. مي خواي شماره اكبر رو بهت بدم؟

بدبخت واقعا كپ كرد. درجا خشكش زد. آرام آرام سرو صداها بلند شد و سوالات از او كه اين چه مي گويد؟
تا آمد به خودش بجنبد، با لبخندي مليح به او كه نمي دانم عرقش از شرم بود يا ... دستي برايش تكان دادم و رفتم دنبال كار خودم.

متاسفانه "علي اكبر موسوي خوئيني" هم وقتي متوجه شد دوستان اصلاح طلبش فقط و فقط به فكر غارت بيت المال هستند، او هم از قافله عقب نماند و براي اين كه جلوي رفقايش كم نياورد! همرنگ جماعت پست آنان شد و دلي از عزا درآورد! و حتي تندتر از اصغرزاده شد! و سرانجام سر از آغوش آمريكا درآورد.
اگر خواستيد، مي توانيد مطلب قبلي ام درباره موسوي خوئيني را اينجا بخوانيد:

از "سید علی اکبر موسوی خوئینی" تا "سید علی اکبر محتشمی پور"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 11:37  توسط حمید داودآبادی  | 

روز شنبه 12 فروردين، شبكه ماهواره اي صداي آمريكا (voa) در خبري اعلام كرد:

"یک قاضی فدرال آمریکا، ایران به پرداخت بیش از 2 میلیارد دلار غرامت به قربانیان انفجارمقر تفنگداران دريايي امريكا در سال ۱۹۸۳ بیروت، محکوم کرد.
در آمریکا، قاضی فدرال رویس لامبرت حکم داد که بیش از ۲میلیارد دلاراز سوی ایران به عنوان غرامت به بازماندگان قربانیان انفجار انتحاری سال ۱۹۸۳ در بیروت، پرداخت شود.
در جریان انفجار سال ۸۳ میلادی در مقر تفنگداران دریایی آمریکایی در بیروت، ۲۴۱ نظامی کشته شدند."
اين شبكه مدعي شد، حدود 181 تن از بازماندگان كشته شدگان و مجروحين اين حادثه، جزو شاكيان اين پرونده هستند.

در حاشيه گزارش صداي آمريكا، تصاويري كه قرار بود متعلق به انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکایی در بیروت باشد، پخش شد.
جالب آن جا بود كه دستگاه عريض و طويل جاسوسي آمريكا و سيستم هاي تبليغاتي آن، به جاي تصاوير انفجار مقر تفنگداران كه ساعت 20/6 دقيقه صبح روز يكشنبه 1/8/1362 (23اكتبر 1983م) در محلي نزديك فرودگاه بيروت منفجر شد، تمامي عكس هايي را كه پخش كرد، متعلق به انفجار سفارت آمريكا بود كه ساعت یک بعد از ظهر روز دوشنبه 29/1/1362 (18 آوریل سال 1983م) يعني شش ماه و پنج روز قبل از آن، در منطقه‏ "عين المريسه" در بيروت غربى منفجر شد.

تصاویر انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت

ویرانه های مقر مارینز - تفنگداران آمریکا در فرودگاه بیروت

همان زمان "سازمان جهاد اسلامي لبنان" مسئوليت هر دو انفجار را برعهده گرفت و علت آن را نيز مداخله آمريكا در جنگ لبنان به نفع اشغالگران صهيونيست اعلام كرد. باوجود ادعاهاي مداوم آمريكا، تا امروز هيچ مدرك مستند و موثقي از دست داشتن جمهوري اسلامي ايران و يا حزب الله لبنان در آنها ارائه نشده است. همه آن چه مورد استناد محاكم آمريكا قرار مي گيرد، فقط نظرات و احتمالات كارشناسان سازمان جاسوسي سيا است.
آمريكايي ها براي غارت دارايي هاي جمهوري اسلامي كه از سوي دولت آمريكا در آن كشور بلوكه شده است، هر روز دست به ترفندي تازه مي زنند. پيش از اين نيز به همين اتهام واهي، حكم بر مصادره آثار باستاني و الواح گلي تاريخي ايران - كه به امانت در موزه هاي آمريكا نگه داري مي شود - دادند تا به اصطلاح غرامت كشته شدگانشان در لبنان را كسب كنند. همه ادعاي دستگاه قضايي آمريكا، فقط و فقط بر ادعاي "حمايت ايران از گروه هاي تندروي لبناني" استوار است و بس؛ و هيچ مدرك، سند يا هر چيز مورد وثوق محكمه پسند ديگري در دست نيست.

تصاویر ویرانه های سفارت آمریکا در بیروت که از صدای آمریکا پخش شد


 
مشكل بزرگي كه آمريكا همواره از آن در عذاب است، ناكامي دستگاه هاي اطلاعاتي اش در كشف و شناسايي عاملين آن عمليات هاست؛ چرا كه به لحاظ عظمت ضربه وارده، تا مدتي دستگاه اطلاعاتي "كا.گ.ب" اتحاد جماهير شوروي را متهم اصلي معرفي كردند؛ مدتي نيز انگشت اتهام خود را به سوي گروه هاي فلسطيني نشانه رفتند؛ زماني هم سوريه را به دست داشتن در انفجارها متهم كردند و حالا با گذشت حدود سي سال از ماجرا، جمهوري اسلامي ايران را هدف اتهامات بي اساس خود قرار داده اند.

اين را كه امروز، دستگاه هاي امنيتي و تبليغي آمريكا، به سادگي تمام دو عمليات بزرگ انفجار سفارت آمريكا و مقر تفنگداران دريايي خود با فاصله شش ماه را اشتباه مي گيرند، نمي توان به پاي بي اطلاعي آنها گذاشت، بلكه براساس اصل قديمي است كه:
"دروغ گو كم حافظه مي شود."

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:36  توسط حمید داودآبادی  | 

هنرمندان زير پوست قلاده‌هاي طلا
اين بار با بازيگر "قلاده‌هاي طلا" داودآبادي: طالبي لحظه‌هاي فيلم را كاملا از روي صحنه‌هاي سال 88 مي‌ساخت.
 
"همه ما قلاده داريم؛ بعضي‌هامان قلاده‌هايي از جنس پوست گاو بلغاري و برخي هامان قلاده‌هايي از جنس طلا"
فيلم را كه دنبال مي‌كني، چند دقيقه اي نگذشته، اين ديالوگ به خوبي به دلت مي نشيند كه اسم فيلم چه طور حكايت از خود فروشي آدم‌هايي دارد كه در طول اين سي سال گذر از انقلاب، به اسم هزار و يك جور گروهك بيگانه  از "ام آي سيكس" گرفته تا منافقين، براي اين مملكت نقشه مي ريخته اند؛ همان موقع ياد ساده لوحي آدم‌هايي مي‌كني كه در شلوغي هاي آن روزها چه طور بازي خوردند.
قلاده هاي طلا، فيلمي است كه بايد ديده شود، چه براي آنهايي كه در فتنه 88 از لشگر جهل خودشان را كنار كشيدند، و چه آنهايي كه در امتحان آن روزها باختند ...

http://snn.ir/pic/13910107025_201286021e.jpg


 اين بار به سراغ حميد داودآبادي، فعال فرهنگي رفتيم تا از نگاهش، نقاط مثبت فيلم را جويا شويم؛ داودآبادي تجربه بازي در فيلم قلاده هاي طلا را هم داشته است:
 
ديكتاتورهاي بزرگ فرهنگي از "قلاده‌هاي طلا" ترسيده‌اند:
جناح اصلاح طلب، با شعار "زنده باد مخالف من" روي كار آمد، درحالي كه اين شعاري بيش نبود و در دوره اصلاحات، كاملا خلاف اين شعار عمل مي شد.
جريان مقابل كه ما مي شناسيم، از لحاظ فرهنگي ديكتاتورهاي بزرگي هستند كه در نگاه كوچكشان، كسي حق ندارد برخلاف نگاه آنها كاري كند. دشمن ما ساده لوح است و در اين قافله از ما عقب ماندند؛ آنها از ابزار هنر و فرهنگ نتوانستند براي هدف اشتباهشان استفاده كنند و اين زرنگي بود كه ابوالقاسم طالبي انجام داد.
 
هرجا دشمن به شما فحش داد بدانيد كارتان را درست انجام داديد:
اين آدم‌ها از ساخته شدن فيلم "قلاده هاي طلا" ترسيده اند؛ اين واكنش را قبلا نسبت به فيلم اخراجي هاي 3 هم نشان داده بودند؛ به نظر من بهترين برخورد با اين افراد، بي تفاوتي است.
به قول فرمايشات حضرت آقا: هر جا كه ديديد دشمن به شما فحش مي دهد، بدانيد كارتان درست است. اين فيلم دشمنان و جريان فتنه را لرزانده، چرا كه هنرمندانه و با زبان مردم در اين فيلم صحنه ها به تصوير كشيده شده.
 
تاثير قلاده هاي طلا بعدها مشخص خواهد شد:
آنها در جريان فتنه چه در bbc و چه در شبكه هاي ديگر، بارها از مستندهاي ساخته شده خود استفاده كردند، اما فيلم سينمايي قلاده هاي طلا توانست يك ادبيات جديدي را در برابر دشمنان ايجاد كند.
اين فيلم، تصوير واقعي را با فن هنري قوي به تصوير كشيده؛ اين فيلم قطعا فروش بالايي خواهد داشت و تاثيرش را در بين مردم بعدها خواهيم ديد.
 
طالبي لحظه‌هاي فيلم را عينا از روي صحنه هاي سال 88 مي‌ساخت:
طالبي اين فيلم را فقط براي اداي دينش به انقلاب ساخته است كه الحق از پس ماجرا خوب برآمده. او براي ساختن صحنه هاي فيلم، مستندهاي سال 88 و صحنه‌هاي خياباني را مي‌ديد و بعد لحظه‌هاي فيلم را عينا مي‌ساخت.
 
پرداختن به هشت ماه دفاه مقدس در دوران فتنه از هشت سال جنگ تحميلي واجب‌تر است:
حوادث فتنه 8 ماه دفاع مقدس بود كه ما در داخل مملكت خودمان از كشور دفاع كرديم؛ در آن روزها با آدم‌هايي مبارزه كرديم كه دوست ديروز و دشمن امروز شده بودند؛ ما آن روزها در برابر خوارج قيام كرديم.
ابوالقاسم طالبي اگر در ماجراي فتنه به شكل مستقيم وارد مي شد، در جايگاه نظامي آدم‌ها را دستگير مي كرد، خدمتش به اندازه ساخت اين فيلم تاثير گذار نبود.
اين فيلم، به دوستان ارزشي در وزارت ارشاد نشان داد كه پرداختن به هشت ماه دفاع مقدس در دوران فتنه، از هشت سال جنگ تحميلي واجب تر است.
 
قرار نيست ما هم در دوره اصلاحات عليه فرهنگ و سينما اعتراض كنيم، هم در دولت اصولگرا:
راجع به فيلم هاي گشت ارشاد و زندگي خصوصي هم سوال من اين است كه آقايون شمقدري و سجادپور مدعي ارزش هاي انقلابي اند، اگر بنا باشد ما در دوره اصلاحات عليه فرهنگ مملكت تظاهرات كنيم، در دولت  اصول گرا هم اين اتفاق بيفتند، كه نمي شود.
از امثال اين فيلم ها، قطعا برخي افراد منفعت مي برند؛ همان طور كه جلوي توليد فيلم عشق هاي مثلثي گرفته نمي شود.
 
بنده خودم در كار فيلم نامه و فيلم سازي هستم، يك فيلمنامه براي اين كه مجوز بگيرد، بايد از ده ها فيلتر فرهنگي و غيرفرهنگي عبور كند، حالا چه مي شود فيلم هايي مثل گشت ارشاد مجوز مي گيرد؛ مشخص نيست.
بعضي آقايان، با ارزش هاي اسلامي بازي مي كنند.
۷/۱/۱۳۹۱

خبرگزاري دانشجو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 5:26  توسط حمید داودآبادی  | 

دوقلو بودند. تا آخر جنگ كلي جبهه بودند و زخمي شدند. اگر امروز بودند، حتما سردار نمي شدند؛ چون ستاره هاشون توي آسمون بود نه روي شونه هاشون!
روي سنگ سياه قبرشون نوشته:
ثاقب – ثابت شهابي نشاط
شهادت: بعد از جنگ، بر اثر گازهاي شيميايي

اصلا زائر ندارند.
آخه پرورشگاهي بودند!

اگر گذرتان به بهشت زهرا (س) افتاد، اگر حال داشتید، سری هم به قطعه 50 ردیف 67 شماره 19 و ردیف 65 شماره 19 بزنید.
شاید که خودمان را پیدا کردیم!
عيدشون مبارك

دوست داشتيد اينجارم بخونيد
زنبیل قرمز و دوقلوهای افسانه ای!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 23:35  توسط حمید داودآبادی  | 

نزدیکی‌ها غروب بود که متوجه شدیم چادر وحدت که به‌خاطر خطرناک بودن موقعیت، هیچ‌کس اطرافش نبود، از طرف فدایی‌ها آتش گرفت و تا آمدیم بجنبیم، همه‌ی چادر با محتوایتش که قرآن و کتاب‌های مذهبی بود، با شعله‌ای سرکش سوخت.

درگیری که شدید شده بود، به‌شب کشید. نیمه‌های شب، در جوی‌آب پهن خشک شده‌ی روبه‌روی در اصلی دانشگاه دراز کشیده بودیم که تیر نخوریم. حزب‌اللهی‌ها با بلندگو اعلام می‌کردند که دانشگاه باید تخلیه شود، ولی از طرف آنها رگبار گلوله بود که شلیک می‌شد.
درهمان حین، برادر بزرگ‌ترم علی را دیدم که از خانه آمده بود. با هزار سختی و مشقت توانسته بود مرا پیدا کند. می‌گفت که خانواده نگران حال من هستند. من‌هم در زیر رگباری که از داخل دانشگاه می‌آمد، به او قول دادم که جاهای خطرناک نروم! و این اطمینان را به مامان و بابا بدهد. گرسنگی بدجوری فشار آورده بود که با تکه‌های نان‌بربری و سنگک که توسط مردم، دست به‌دست پخش می‌شدند، سر و ته قضیه را هم آوردیم.

با این‌که ساعت حدود 10 شب بود، جمعیت زیادی از هواداران چریک‌های فدایی برای حمایت از آنهایی که داخل دانشگاه سنگر گرفته بودند، سر خیابان 16 آذر جمع شدند. دخترهای جوان که لابه‌لای پسرها فشرده شده بودند، محکم و با تمام قوا، هر دو دست‌شان را بالای سر به هم می‌کوبیدند و فریاد می‌زدند:
"اتحاد ... مبارزه ... پیروزی"
نیروهای کمیته، اسلحه به‌دست مراقب بودند تا آنها وارد خیابان انقلاب نشوند. آنها از نزدیک‌شدن بچه حزب‌اللهی‌ها به چپی‌ها هم جلوگیری می‌کردند و سعی داشتند درگیری کم‌تری پیش‌آید.

نیمه‌های شب، بچه‌ها خبر آوردند که ظاهراً بیش‌تر نیروهای ضدانقلاب، از درِ شمالی دانشگاه به بیرون فرار کرده‌اند. ولی باید تا صبح صبر می‌کردیم که هوا روشن شود. نمی‌شد به آنها اطمینان کرد. امکان داشت دوباره برای‌مان تله بگذارند. همان‌جا داخل جوی‌آب خوابیدم که با شلیک فدایی‌ها، از خواب می‌پریدم. تا صبح خواب کوفتم شد.

ساعت حدود 8 صبح بود. خیابان مثل منطقه‌ی جنگی، پُر شده بود از وسایل و کاغذهایی که در همه جا پراکنده بودند. هنوز از کتاب‌ها و باقی‌مانده‌های چادر وحدت، دود بلند بود. همراه تقی و یکی دیگر از بچه‌ها، زودتر از بقیه، به‌داخل دانشگاه رفتیم. می‌گفتند قرار است بنی‌صدر رئیس‌جمهوری، برای سخن‌رانی به دانشگاه بیاید. تعداد مردم زیاد شده بود. حالا دیگر کسی تیراندازی نمی‌کرد و آتش جنگ سخت روز گذشته، کاملا خوابیده بود.
سه نفری به‌طرف دانشکده‌ی فنی که مقرّ اصلی نیروهای داخل دانشگاه بود، رفتیم. پیرمردی که سرایدار ساختمان بود، در را برای‌مان باز کرد که رفتیم تو. می‌گفت:
- فدایی‌ها شبونه همه‌ی اسناد و مدارک اصلی و تفنگاشون رو از در پشتی دانشگاه بردند بیرون ...

از پله‌های دانشکده که بالا رفتیم، روبه‌روی‌مان سالن آمفی‌تئاتر قرار داشت که بالای دیوار، دورتا دور آن تصاویر کشته‌های چپی - که بیش‌ترشان متعلق به آشوب‌های کردستان بود - در قاب‌های یک شکل نصب شده بودند. تقی مرا بلند کرد و همه‌ی قاب‌ها را کشیدیم پایین. داخل اتاق پیشگام که مقرّ عملیاتی‌شان بود، همه چیز به هم ریخته بود. کنار مقدار زیادی پوستر، اعلامیه، کتاب و نشریه، مقداری باند و گاز پزشکی روی زمین ولو بود. اتاق‌های دیگر متعلق به "انجمن دانشجویان مسلمان" وابسته به مجاهدین و دیگر گروه‌ها هم همین وضع را داشتند. از این‌که دیدیم دفاترشان را از هرگونه اسناد و وسایل مهم و سلاح، کاملا تخلیه کرده‌اند، حال‌مان گرفته شد.
تقی صدایم کرد که رفتم داخل سالن ورودی دانشکده. حدود سی - چهل نفر از هواداران فدایی‌ها که با بازشدن درهای دانشگاه، آمده بودند تا ببینند چه خبر شده، جلوی در جمع شده و می‌خواستند بیایند داخل دانشکده. اگر می‌آمدند تو، ما که فقط سه نفر بودیم، کارمان ساخته بود. به پیرمرد گفتم که یک‌وقت در را برای آنها باز نکند، که خندید و گفت: "نه".
هرچه فحش بلد بودند، نثارمان می‌کردند. فقط منتظر بودند پای‌مان به بیرون برسد. همه‌شان برای‌مان خط و نشان می‌کشیدند. کارمان که تمام شد، دیدیم با این‌وضع نمی‌شود رفت بیرون. پیرمرد سرایدار خندید و گفت:
- ترسیدید برید بیرون؟ ... تیکه بزرگه‌تون گوش‌تونه ...
که باخنده گفت دنبالش برویم. رفتیم و از درِ پشتی در انتهای راه‌روی جنوبی که به‌طرف درِغربی دانشگاه باز می‌شد، ما را خارج کرد. سه نفری خندان به‌طرف در اصلی دانشکده رفتیم. جمعیت هرفحشی می‌دادند و وقتی از آنها پرسیدیم چی شده؟ گفتند:
- یه مشت بچه‌ی ... رفتند توی دانشکده و دفتر پیشگام رو داغون کردند ... فقط اگه پاشون برسه بیرون ...
ما هم خندیدیم و گفتیم:
- اگه اومدن بیرون از قول ما هم خوب کتک‌شون بزنید ...
و رفتیم به‌طرف زمین‌چمن که از بلندگوها صدای بنی‌صدر که برای مردم سخن‌رانی می‌کرد، پخش می‌شد.

آن‌طور که می‌گفتند، حدود 13 نفر در درگیری‌های دانشگاه کشته و 500 نفر هم مجروح شده بودند که همه‌ی کشته‌ها متعلق به چریک‌های فدایی بودند. اجساد کشته‌ها و مجروحین، در بیمارستان هزارتخت‌خوابی (امام خمینی) در انتهای غربی بلوار کشاورز بود.
چریک‌های فدایی و همه‌ی گروه‌های چپی، از صبح تا شب جلوی بیمارستان تحصن کرده بودند و می‌خواستند اجساد کشته‌های‌شان را تحویل بگیرند. قصد آنها این بود که با تشییع جنازه‌ی آنها، آشوب و بلوای بیش‌تری ایجاد کنند و بهره‌ی تبلیغاتی ببرند؛ ولی مسئولین بیمارستان از تحویل اجساد خودداری می‌کردند.

عصر روز چهارشنبه 3 اردیبهشت، همراه بقیه‌ی بچه‌های چادر وحدت، راه افتادیم به‌طرف بیمارستان هزارتخت‌خوابی. ظاهراً بدجوری آن‌جا را شلوغ کرده بودند و همه‌ی کارهای بیمارستان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود.
جلوی درِ اصلی بیمارستان، جمعیتی حدود دویست - سیصد نفر جمع شده بودند. حتی آمبولانس‌ها هم برای رفت‌وآمد باید التماس می‌کردند تا بتوانند بیماران را ببرند و بیاورند.
همان‌جا جروبحث‌مان با آنها شروع شد. کار به‌غروب کشید ولی آنها نتوانستند جنازه‌ها را تحویل بگیرند. هوا کاملا تاریک شده بود که ما از آنها خواستیم اطراف بیمارستان را تخلیه کنند و مزاحم کارهای عادی و کمک‌رسانی به بیماران نشوند، که ناگهان کارمان با آنها به‌درگیری کشید.

جمعیت عصبانی و خسته‌ی چپی‌ها، به‌یک‌باره شروع کردند به حمله و درگیری که مجبور شدیم مقابل بیمارستان را ترک کنیم؛ ولی آنها که از قبل خودشان را آماده کرد بودند، سنگ‌ها و پاره‌آجرهایی را که معلوم نبود از کجا آورده بودند، به‌طرف‌مان پرت کردند. دقایق اول به‌خاطر وضعیت حساس بیمارستان، از پرتاب سنگ خودداری کردیم و با فرار به‌طرف بلوار کشاورز، آنها را دنبال خودمان کشاندیم و وقتی خوب از بیمارستان دور شدند، با پرتاب سنگ به‌طرف‌شان حمله کردیم. باوجودی که ما حدود 20 نفر بیش‌تر نمی‌شدیم، جمعیت 200 نفره‌ی آنها متلاشی شد و با استقرار نیروهای کمیته جلوی در بیمارستان، تحصن آنها از هم پاشید و ظاهراً جنازه‌ها را هم از در پشتی بیمارستان خارج کردند.
پايان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 11:9  توسط حمید داودآبادی  | 

از ظهر که گذشت، زمان سیر نزولی گرفت و می‌رفت تا لحظه‌ی اصلی و پایان اولتیماتوم برای تخلیه‌ی دانشگاه‌ برسد. هنوز درگیری اصلی شروع نشده بود. تعدادی از هواداران گروه‌های چپی روبه‌روی دانشگاه جمع شده بودند و تک‌وتوک شعار می‌دادند.
ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود که شش هفت نفر از بچه‌های چادر - که من‌هم جزوشان بودم - از در کوچک شرقِ در اصلی که چپی‌ها باز کردند، وارد دانشگاه شدیم. همه‌مان تکه‌ی نازک پارچه‌ی صورتی‌رنگی برای شناخته ‌شدن به بازوی راست‌مان بستیم. قرار بود آخرین مذاکرات و بحث‌ها را انجام دهیم تا کار بدون هرگونه درگیری و خون‌ریزی پایان پذیرد.
دختر بی‌حجاب حدود 19 ساله، که موهای بلندش را دم‌اسبی بسته بود، از طرف چریک‌های فدایی به‌عنوان نماینده برای مذاکره معرفی شد.


ما که نمایندگان حزب‌الله محسوب می‌شدیم، بدون این‌که هیچ نیرویی از سپاه یا کمیته حمایت‌مان کند، وارد شده، دم در ایستادیم؛ آنها که بعضی‌های‌شان صورت‌های خود را با تکه پارچه‌ای پوشانده بودند، حدود شصت هفتاد متر بالاتر پخش شده بودند. برخی هم پشت دیوارها و درخت‌ها به‌حالت آماده ایستاده بودند.
دختر جوان مدام می‌دوید و پیغام‌های ما را که رضا افغان به او می‌گفت، به آنها می‌رساند و پیام‌های آنان را که به هیچ‌وجه قصد تخلیه‌ی دانشگاه را نداشتند، برای ما می‌آورد.
لحن مذاکرات کم‌کم تند شد و دیگر لازم نبود دخترک این‌طرف آن‌طرف بدود؛ آنها با دادوفریاد به‌ما می‌گفتند که از دانشگاه خارج شوید، ما هم سر آنها داد می‌زدیم که دانشگاه محل کسب علم و تحصیل است نه پایگاه تأمین نیرو برای جنگ در کردستان. شعارهای آنها هم کم‌کم سیاسی تند شد و دم از خودمختاری کردستان و رهایی خلق‌های ‌ایران زدند.
در همین اثنا، پاره‌آجری از سمت آنها به‌طرف ما پرت شد که تا آمدیم به‌خودمان بجنبیم، بارانی از سنگ بر سرمان باریدن گرفت. فقط زرنگی کردیم و چون نگذاشته بودیم در را پشت سرمان قفل کنند، از دانشگاه خارج شدیم.
همان دخترک‌جوان هم با شدت بسیار، تکه‌های آجر و سنگ را که از قبل در دانشگاه جمع‌آوری کرده بودند، برمی‌داشت و به‌طرف ما پرت می‌کرد.

درست از ساعت 3 درگیری اصلی شروع شد و هرلحظه بر شدت آن افزوده می‌شد. باران سنگ در دو طرف نرده‌های دانشگاه ردوبدل می‌شد. بیش‌تر سنگ‌هایی که آنها پرتاب می‌کردند، به شیشه‌ی ساختمان‌های مقابل دانشگاه می‌خورد و آنها را خورد می‌کرد.

یک‌ساعتی که گذشت، درگیری وارد مرحله‌ی خطرناک‌تری شد. صدای شلیک گلوله از داخل دانشگاه، توجه همه را به‌خود جلب کرد. ظاهراً تعدادی از نیروهای چریک فدایی مسلح بودند و به‌طرف بیرون شلیک می‌کردند.
پایین نرده‌های دانشگاه نرسیده به‌تقاطع خیابان دانشگاه، پشت دیواره‌ی کوتاه بتونی پناه گرفتم، یواشکی سَرَک می‌کشیدم و داخل را می‌پاییدم. جوانی لاغر اندام با سبیل پرپشت را دیدم که پشت یکی از ستون‌های ساختمانی داخل دانشگاه پناه گرفته بود. به‌یک‌باره بیرون می‌آمد و با اسلحه‌ی کلاشینکوفی که دردست داشت، رو به بیرون رگبار می‌بست.

با صدای آژیری که درفضا پیچید، متوجه یک‌دستگاه جیپ آهوی آبی‌رنگ شدم که وسط خیابان ایستاد و بلافاصله تعدادی از نیروهای کمیته‌ی انقلاب از آن بیرون آمدند. به‌محض پیاده‌شدن آنها، دونفرشان درحالی‌که اسلحه‌ی "ژ.ث" دردست داشتند و فریاد: "درود بر فدایی" سردادند، از همان در کوچک به‌داخل دانشگاه دویدند و به نیروهای فدایی پیوستند.
مات و مبهوت مانده بودیم که چه شده. به‌خصوص هم‌رزمان و دوستان‌شان. بعضی‌ها اسلحه‌شان را به‌طرف‌شان نشانه رفتند ولی شلیک نکردند. مانده بودند چه‌کار کنند.

در همین اوضاع و احوال، یکی از نیروهای کمیته را دیدم که سنّ بالایی داشت و درحالی‌که یک‌قبضه کلت "رولور" دردست داشت، نیروها را به اطراف هدایت می‌کرد. سریع رفتم پهلوی او و ماجرای جوان کلاشینکوف به‌دست را گفتم و نشانی محل او را دقیق دادم. او هم اسلحه‌اش را آماده‌ی شلیک کرد و به‌طرف آن‌جایی که نشانش دادم، نشانه رفت. دقایقی بعد فدایی بخت برگشته، از پشت دیوار بیرون آمد؛ هنوز دستش ماشه را فشار نداده بود که مرد کمیته‌ای، یک گلوله به‌صورت او شلیک کرد که درجا افتاد زمین و فریاد الله‌اکبر بچه‌ها بلند شد.

شدت درگیری بالا گرفت ولی چون فدایی‌ها دست به اسلحه برده بودند، به‌سادگی نمی‌شد حمله کرد. هرکس که به نرده‌های دانشگاه نزدیک می‌شد، هدف تیراندازی قرار می‌گرفت.
با آمدن نیروهای کمیته، از شدت تیراندازی فدایی‌ها کاسته شد. بچه‌ها که اوضاع را این‌گونه دیدند، به‌طرف نرده‌ها هجوم بردند. برخی از آنها بالا رفتند ولی به‌دلیل تکه‌های تیز آهن که روی نرده‌ها جوش‌داده بودند، امکان بریدگی و جراحت زیاد بود. همه‌ی آن جمعی که جلو آمده بودند، محکم نرده‌ها را چسبیدند و با فریاد "یاعلی" به‌یک‌باره نرده‌های کلفت و محکم سبزرنگ را از پایه‌های بتونی کنده، به‌داخل دانشگاه هجوم بردند.
من‌هم همراه آنها دویدم داخل. کنار دیوار دانشکده‌ی هنر، ناگهان متوجه یکی از همان نیروهای کمیته که به فدایی‌ها پیوسته بود، شدیم. پشت درختچه‌های کوتاه پنهان شده بود و به‌طرف مردم تیراندازی می‌کرد. تا دویدیم طرفش، اسلحه‌اش را بالا برد و داد زد:
- من خودی هستم ... از بچه‌های کمیته‌ام ...
که ریختیم سرش. قیافه‌ی او با ریش‌پر و موهای بلند مشکی، وقتی‌که از جیپ پرید پایین و با فریاد درود بر فدایی رفت داخل دانشگاه، برای من یکی که کنار در بودم، قابل فراموشی نبود. یکی از بچه‌ها از او سراغ نفر دیگر را گرفت که او انکار می‌کرد و هم‌چنان می‌گفت: "من با شما هستم." دقايقي بعد به غلط‌کردن افتاد و گفت که دوستش به‌وسط زمین‌چمن رفته است.

همراه جمعیت، به‌دنبال جماعتی که درحال فرار به‌سمت غرب زمین‌چمن بودند، رفتیم. در وسط زمین بودیم که ناگهان از بالای ساختمان کتاب‌خانه‌ی مرکزی که در شمال زمین قرار داشت، با تیربار، رگباری به‌وسط زمین بسته شد که شن‌ها به‌هوا پاشیده شدند و گردوخاک همه جا را گرفت. ظاهراً برای‌مان تله گذاشته بودند. آنها می‌گریختند و ما به‌دنبال‌شان، هدف تیراندازی قرار گرفته بودیم. به‌دلیل شدت تیراندازی و کمی جمعیت‌مان، مجبور شدیم دانشگاه را ترک کنیم و به خیایان انقلاب برگردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 11:6  توسط حمید داودآبادی  | 

چندروزی می‌شد که دانشگاه‌های کشور به‌خصوص دانشگاه‌های تهران، حالت عادی خود را از دست داده بودند. احزاب و گروه‌ها، به‌خصوص کمونیستی و چپ، همه‌ی فعالیت‌های‌شان را داخل محیط دانشگاه‌ها متمرکز کرده بودند. دفتر و اتاق این گروه‌ها از جمله پیشگام، راه‌کارگر، پیکار و توفان، شده بود ستاد عملیاتی. جوّ دانشگاه‌ها بسیار متشنج بود. باتوجه به این‌که اکثر قریب به‌اتفاق میتینگ‌ها و سخن‌رانی‌ها در مقابل دانشکده‌ها انجام می‌شد، بالطبع گستره‌ی فعالیت‌ ما هم به‌داخل دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها کشیده می‌شد.

فعالیت گروه های کمونیست در دانشگاه ها

روزهای آخر فروردین‌ماه بود و دانشگاه‌ها در تب‌وتاب انقلاب فرهنگی. بعد از دانشگاه تهران، "دانشگاه علم وصنعت نارمک" یکی از مهم‌ترین کانون‌های بحران بود. چپی‌ها در آن‌جا تحرک زیادی داشتند.
آن‌روز صبح، هرکدام از بچه‌ها با وسیله‌ی نقلیه‌ای که داشت، به آن‌جا رفتند. ما هم جلوی یک وانت را گرفتیم تا ما را به آن‌جا برساند. جلوی دانشگاه شلوغ بود که بیش‌تر آنها را بچه حزب‌اللهی‌ها تشکیل می‌دادند. اکثر بچه‌های تهران‌نو هم آمده بودند؛ به‌خصوص بچه‌های فعال کانون طه. چپی‌ها هم که دانشگاه را در اشغال خود داشتند، پشت نرده‌ها خطاب به ما شعار می‌دادند.
من و یکی دوتا از بچه‌ها که سن وسال‌مان کم‌تر بود و چون ریش نداشتیم و قیافه‌مان به بچه حزب‌اللهی‌ها نمی‌خورد، توانستیم از بالای نرده‌ها، خودمان را به‌داخل دانشگاه برسانیم. میان آنها که رفتیم، متوجه شدیم خودشان هم بین‌شان بر سر مقاومت و یا تخلیه‌ی دانشگاه، اختلاف شدید هست.

آموزش نظامی و جمع آوری کمک برای جنگ با انقلاب در کردستان

روز یک‌شنبه 31 فروردین‌ماه، در درگیری "دانشگاه تربیت معلم" واقع در خیابان "مبارزان" (شهید "مفتح" امروز و "روزولت" قدیم ) یک‌نفر از حزب‌اللهی‌ها که درجه‌دار نیروی‌هوایی ارتش بود، به‌نام "پرویز ستاری" به‌دست ضدانقلابیون به‌شهادت رسید. ظاهراً او را از طبقه‌ی دوم ساختمان به‌پایین پرت کرده بودند. جالب‌تر این بود که گروه‌های ضدانقلاب، مدعی شدند که او شهید آنهاست و به‌دست حزب‌اللهی‌ها کشته شده است.

پرویز ستاری شهید انقلاب فرهنگی


اوضاع دانشگاه تهران از همه متشنج‌تر بود. "گروه پیشگام" (شاخه‌ی جوانان چریک‌های فدایی خلق ) دانشگاه را کاملا تحت سلطه‌ی خود داشت. درهای دانشگاه بسته شده بود و هیچ‌کس نمی‌توانست به آن‌جا تردد کند.

در آخرین روزهای فروردین، شورای انقلاب فرهنگی طی بیانیه‌ی تندی اعلام کرد که گروه‌ها فقط تا اول اردیبهشت وقت دارند دانشگاه‌ها را از اشغال خارج کرده و کلیه‌ی دفاتر خود را نیز از آن‌جا خارج کنند.

روز دوشنبه اول اردیبهشت، از صبح‌زود که به مدرسه رفتم، دل توی دلم نبود. قرار بود امروز به دانشگاه تهران حمله کنیم. زنگ‌تفریح اول که خورد، رفتم سراغ آقای محمدزاده. تا مرا دید، راهش را کج کرد به‌طرف دفتر. دویدم تا خودم را به او رساندم. سلام که کردم، گفت:
- دیگه چه خبره؟ حتماً می‌خوای بری دانشگاه رو آزاد کنی؟
فهمیدم خودش خبر دارد کجا می‌خواهم بروم. لبخند سردی زدم و مظلومانه گفتم:
- خُب بله آقا. آخه اون بی‌شرفا دانشگاه‌ها رو اشغال کردند و نمی‌ذارند جوونای مردم عین بچه‌ی آدم درس‌شون رو بخونند ...
نگذاشت حرفم تمام شود؛ با همان عصبانیت و تندی زیبای همیشگی! گفت:
- خُب آخه به توچه؟ مگه تو رئیس دانشگاهی یا دانشجو؟
با همان حالت مظلومانه گفتم:
- خُب آقا فردا ما می‌خواییم بریم توی همین دانشگاه‌ها درس بخونیم ... اگه قرار باشه وضع دانشگاه‌ها این‌جوری باشه که وقتی برای درس خوندن باقی نمی‌مونه.
خنده‌ای کرد و گفت:
- تو که حتماً می‌ری دانشگاه. اونم با این‌همه حضور مداومی ‌که توی کلاس درس داری. هفته که هفت روزه، یه روزش هم سر کلاس نیستی، عوضش شیش روز جلوی دانشگاه پلاسی.
من‌هم گفتم:
- آخه آقا اگه ما نریم، کی باید بره اون‌جا؟
دستی به پشتم زد و گفت:
- برو بچه‌جون ... این زنگ با کی کلاس دارین؟
که گفتم: "با آقای مشایخی ادبیات داریم".
گفت: "خُب تو برو سر کلاس، خودم میام صدات می‌کنم و اجازت رو از آقای مشایخی می‌گیرم."
همین‌طور که خوشحال داشتم می‌رفتم، گفتم: "آقا شما رو به‌خدا یادتون نره‌ها. امروز خیلی حساسه‌."
او هم گفت:
- نترس یادم نمی‌ره. هم‌چین می‌گه حساسه انگار می‌خواد بره جنگ.
ده دقیقه بیش‌تر کلاس شروع نشده بود که آقای مشایخی از حالت انتظار من شکّ کرد و گفت: "چته بچه؟ خبری‌یه؟"
که با عذرخواهی گفتم: "نه آقا ... چیزی نیست."
صدای در که آمد، درجا بلند شدم. آقای محمدزاده بود. بعد از این‌که با آقای مشایخی سلام و احوال‌پرسی کرد، گفت:
- اگه اجازه بدید داودآبادی وسایلش رو برداره و بیاد بیرون.
آقای مشایخی با اشاره‌ی چشم از محمدزاده پرسید که چی شده و او هم با خنده جواب داد: "هیچی."
به سعید گفتم که کیف و کتاب‌های من‌را هم با خود ببرد خانه. سعید گِلِگی کرد که چرا او را خبر نکرده‌ام، که گفتم:
- با هزار زور تونستم اجازه‌ی خودم یکی رو بگیرم. تو هم اگه خواستی بیایی، مدرسه که تعطیل شد، سریع بیا جلوی دانشگاه. امروز اصل کاره ‌ها.
از آقای مشایخی اجازه گرفتم و همراه آقای محمدزاده از کلاس خارج شدم. از او تشکر کردم، دوان‌دوان از مدرسه خارج شدم و به فلکه‌ی چایچی رفتم. دوتا بلیط یک‌تومانی گرفتم و پریدم داخل اتوبوس.

شیوه نو و بکر! در تبلیغات کمونیست ها

بچه حزب‌اللهی‌ها و نیروهای سپاه و کمیته، دوروبر دانشگاه تهران می‌چرخیدند. چپی‌ها داخل دانشگاه درها را بسته بودند و کسی را هم راه نمی‌دادند. یک‌سری از هواداران‌شان هم در پیاده‌روهای اطراف، دو سه نفری ‌ایستاده بودند و محفل‌های بحث‌سیاسی که همه‌اش درباره‌ی دانشگاه بود، راه انداخته بودند. گاهی سروصدا در جمعی بالا می‌گرفت و به‌دنبال آن مشت‌ولگد بود که ردوبدل می‌شد. با این‌صحنه، جمعیت از سویی به‌سویی دیگر می‌دوید.
خیابان انقلاب از تقاطع خیابان وصال تا میدان انقلاب، کاملا خالی از ماشین بود و مغازه‌ها که اکثراً کتاب‌فروشی هستند، تعطیل شده بودند. بچه‌ها در چادر وحدت جمع بودند و خود را برای کار بزرگی آماده می‌کردند:
عبدالكريم چاروسه (سه‌شنبه 20 دی‌ماه 1359 در جبهه‌ی آبادان به‌شهادت رسید.)، حسن توانا (روز پنج‌شنبه 6 مرداد ماه 1367 در عمليات مرصاد به‌دست منافقین به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 40 ردیف 44 شماره‌ی 32)، پرويز قرايي (در جنگ به‌شهادت رسید و پیکرش هنوز باز نیامده است.)، محمدعلي قرايي (چهارشنبه 23 مهر 1359 در کردستان به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 38 شماره‌ی 34)، اكبر خداكرمي (روز چهارشنبه 7 آبان 1359 در جبهه‌ی سرپل‌ذهاب به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 10 شماره‌ی 61)، بابك چنگيزي (یک‌شنبه 28 دی‌ 1359 در جبهه‌ی آبادان به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 56 شماره‌ی 20) حسين بابا (حسین نیاسری روز شنبه 6 شهریور 1361، هنگامی ‌که در سپاه همه‌ی کارهایش را درست کرد تا به جبهه برود، در راه ‌خانه هدف گلوله‌ی منافقین قرار گرفت و به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 28 ردیف 43 شماره‌ی 4) غلام‌رضا اکبری (او که خود فرزند شهید بود، اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله به شهادت رسید و چندسال بعد پیکرش بازآمد. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 29 ردیف 6 شماره‌ی 2)، مرتضی شکوری (بعدها فهمیدم نام مستعار او "میثم" و از مربیان اصلی آموزش نظامی پادگان امام حسین (ع) است. او زمستان 1363 در عملیات بدر در شرق دجله به‌شهادت رسید و پیکرش در زادگاهش شهر گرکان به‌خاک سپرده شد.)، بیوک میرزاپور (او که به واقع نقش استادی را برای من ایفا می‌کرد، شنبه 25 اردیبهشت ماه 1361 هنگامه‌ی عملیات بیت‌المقدس در خرمشهر، به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 26 ردیف 51 شماره‌ی 2)، جمال فلسفه، ممد ارتجاع، رضا کوچیک، تقی، رضا افغان، رضا سياه، علي، ممد توپول، و همه داخل چادر بودند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 11:3  توسط حمید داودآبادی  | 

از چندروز قبل اعلام شده بود که به‌مناسبت سال‌روز تولد دکتر "محمد مصدق" (نخست‌وزیر ‌دوره‌ی شاه) قرار است روز پنج‌شنبه 14 اسفند، بنی‌صدر در دانشگاه تهران سخن‌رانی کند.
از شانس خوب بنی‌صدر، باوجود این‌که زمستان بود و هوا هم سرد، ولی از برف‌وباران خبری نبود.

مصدق درحال بوسیدن دست ثریا همسر شاه

صبح با محمدزاده ناظم مدرسه‌مان هماهنگ کردم و همراه سعید، از مدرسه جیم شدیم و رفتیم دم دانشگاه. بچه‌های چادر وحدت در جنب‌وجوش بودند. همه‌ جمع شده بودند. تعدادی هم که ظاهراً بچه‌های جنوب‌شهر بودند، ولی به‌چشم من ناشناس می‌آمدند و برای اولین‌بار می‌دیدم‌شان، دوروبر چادر می‌پلکیدند و گاه به‌داخل می‌آمدند.
از ظهر به‌بعد، تحرک هواداران بنی‌صدر شروع شد. نیروهای حزب رنجبران، درحالی‌که نشریه‌ی رنجبر می‌فروختند، برخی تیترهای آن ‌را در حمایت از بنی‌صدر فریاد می‌زدند. مجاهدین (منافقين) هم به همین‌صورت آزادانه نشریه می‌فروختند و علیه آیت‌الله بهشتی و در حمایت از بنی‌صدر، شعار می‌دادند و تیتر می‌خواندند. اکثر احزاب و گروه‌های ضدانقلاب، با فضای باز و امنیتی که به‌مناسبت سخن‌رانی بنی‌صدر فراهم شده بود، به‌فعالیت تبلیغی خود و پخش پوستر و اعلامیه می‌پرداختند.
کم‌کم بر تعداد بچه حزب‌اللهی‌ها هم افزوده شد. تعدادی هم از عناصر مجاهدین دوروبر چادر می‌پلکیدند و یا دو سه نفری، به بهانه‌ی بحث اطراف ما می‌ایستادند تا بلکه خبری از برنامه‌های ما به‌دست بیاورند.

در پیاده‌روی مقابل دانشگاه، حالا دیگر رنجبرانی‌ها (هوادران "حزب رنجبران" كه ايدئولوژي مائوئيستي داشتند) و مجاهدین، نواری را داخل دستگاه استریوی خود گذاشته و صدایش را تا آخر زیاد کرده بودند. قدم‌به‌قدم روی میزها پر شده بود از نوارکاستی که معلوم نبود کدام "شیر خر" خورده‌ای با صدای نکره‌اش خوانده بود. عکسی مثل همیشه خندان، از بنی‌صدر با آن سبیل‌های نوک تیزش را زده بودند. ریتم ترانه‌ای که خوانده می‌شد، در وصف فرماندهی بنی‌صدر بود. در آن، کلی از رشادت، شجاعت و جنگاوری او تعریف و تمجید می‌شد. فقط بیت اول آن ‌را یادم است که با تاکید و شدت تمام خوانده می‌شد و خواننده به‌صورت سوالی می‌خواند و گروه کُر جوابش را می‌دادند:
فرمانده‌ی کل‌قوا ... بنی‌صدر
حافظ خون شهدا ... بنی‌صدر
قبل از این‌که بنی‌صدر با حکم امام خمینی از فرماندهی کل‌قوا برکنار شود، همه‌ی بساط‌دارها، این نوار را از روی میزهای‌شان جمع کردند.

از ساعت دو - سه، زمین‌چمن دانشگاه پر شد. با حضور بنی‌صدر در جایگاه، زنی جلو رفت و به او گل داد؛ بنی‌صدر هم با او دست داد که سوت‌وکف هوادارانش و شعار ناچیز و کم صدای ما را به همراه داشت.
زمین‌چمن که کاملا به‌صورت فشرده از دختر و پسرهایی که اکثر آنان را روسری به‌سرها و اورکت‌پوشان مجاهد تشکیل می‌دادند، پر شده بود هیچ، خیابان‌های سه طرف و جلوی مسجد دانشگاه هم پر شده بود از جمعیتی که به‌طرف‌داری از بنی‌صدر شعار می‌دادند.
بچه‌های ما که در برابر آن جمعیت انبوه هیچ بودند، چندتیم سه چهار نفره شدند و هرکدام به‌سمتی از جمعیت رفتند. وقتی همراه تعداد کمی از بچه‌ها به‌داخل دانشگاه رفتم، یکی پیشنهاد کرد که به‌طرف مرکز هدایت و فرماندهی برنامه که ظاهراً در ساختمان کتاب‌خانه‌ی مرکزی دانشگاه - روبه‌روی مسجد و شمال زمین‌چمن - بود، برویم.
جمعیت بسیار فشرده و پرهیاهو بود. جوان‌های سبیل کلفت کمونیست، با عینک‌های کائوچویی دسته‌کلفت قهوه‌ای یا مشکی، درحالی‌که بعضی‌شان کلاه‌پشمی بر سر داشتند و دست‌ها را محکم درجیب اورکت یا کاپشن خود فرو کرده، در اطراف دانشکده‌ی ادبیات و کتاب‌خانه ایستاده بودند. خوشحالی در چهره‌شان موج می‌زد. علت آن‌هم یکی‌ این بود که تا آن‌روز چنین جمعیت متحدی علیه حزب‌الله ندیده بودند، دیگر این‌که بسیاری از اهداف خود را دست‌یافته و حکومت را در چنگال خویش می‌پنداشتند. وحدت گروه‌های مارکسیستی، مائوئیستی، التقاطی و حتی به‌ظاهر مسلمانی هم‌چون جنبش مسلمانان مبارز، برای آنها بسیار ارزشمند بود که می‌توانست در رسیدن به اهداف بزرگ، کمک‌شان کند.
همه‌جور آدمی یافت می‌شد. از دختران جلف و بی‌حجاب حزب رنجبران که به بهانه‌ی فروش یک‌نسخه نشریه، با پسرِ جوان مشتری خود دست می‌دادند و کلی لاس می‌زدند، تا دختران روسری کیپ بر سر کرده‌ی مجاهد و از آنها بدتر، دخترانی با چادرمشکی که آن‌قدر حجاب‌شان کامل بود که فقط چشمان‌شان پیدا بود. با دیدن این‌صحنه، هم حالم گرفته شد، هم به هم خورد. دختران چادری هواداران جنبش مسلمانان مبارز به‌رهبری "حبیب‌الله پیمان" بودند که تعدادی نشریه‌ی "امّت" دردست داشتند و برخلاف دیگر دخترها که با دادوفریاد نشریه‌ی خود را می‌فروختند، ساکت ایستاده و منتظر بودند تا کسی یک‌نسخه‌ی امّت از آنها بخرد. وقتی هم که می‌خرید، نه دست ‌دادنی در کار بود و نه لاس‌زدن و خندیدن و ...
مشخص بود که اطراف آنان باید کاملا خالی باشد و اطراف فروشندگان کار و رنجبر، بسیار شلوغ و پرهیاهو و اطراف مجاهد هم کم و بیش شلوغ.
اوضاع را خیلی خراب دیدم. خودم را باختم. مانده بودم چرا بنی‌صدر و رجوی که جدیدا با او متحد شده و همه‌ی نیروها و به‌خصوص "میلیشیا" (واحد نظامي منافقين) را در خدمت او درآورده بود، کار را یک‌سره نمی‌کنند. ظاهراً مشکلات بزرگی بر سر راه آنان بود که باید رفع می‌شد و مهم‌ترین و بزرگ‌ترین آنها هم حضور امام خمینی بود.
بعضی از مردم هم که ظاهرشان کاملا نشان می‌داد اصلاً از سیاست و این‌چیزها سر درنمی‌آورند، و از کارگران یا کسبه‌ی کوچه وبازار هستند، پوسترهای نقاشی شده از امام و بنی‌صدر دردست داشتند. همین‌ها هم، برای مجاهدین و بنی‌صدر به‌عنوان نیروی پشتیبان محسوب می‌شدند و شاید همین‌ علت بود که کسی نسبت به تصاویر امام که دردست آنها بود، اعتراض نمی‌کرد.
با دیدن جمعیت انبوهی که زمین‌چمن و خیابان‌های اطراف آن‌را پر کرده بودند، حساب دست‌مان آمد که کاری از ما ساخته نیست. این‌جا دیگر حساب‌مان با مجاهدین، فدائیان، رنجبران یا فقط بنی‌صدری‌ها نبود، همه‌وهمه یک‌جا جمع شده بودند و در مقابل، جمعیت بسیار کم بچه حزب‌اللهی‌ها بود که کاملا ناتوان مانده بودیم.
اواسط سخن‌رانی بنی‌صدر، نیروهای مجاهدین که با تیپ و قیافه‌های تابلوی‌شان وظیفه‌ی تامین‌امنیت و شناسایی نیروهای مخالف را برعهده داشتند، چندتایی از بچه‌های سپاه را دستگیر کردند. مدارک شناسایی آنان را به بنی‌صدر دادند که او هم با افتخار تمام از فتح عظیمی‌ که کرده بود، کارت‌های شناسایی آنها را دردست گرفت و به‌قول خودش به افشاگری پرداخت که مثلاً سپاه امروز این‌جا آمده است تا علیه رئیس‌جمهوری منتخب مردم توطئه کند.

دستگیری مردم توسط گارد ویژه بنی صدر

نیروهای مجاهدین که خوش‌خدمتی خود را به بنی‌صدر به اثبات رسانده بودند، شروع کردند به شعاردادن علیه آیت‌الله بهشتی و شعاری را که ما علیه بنی‌صدر می‌دادیم، علیه بهشتی به‌کار گرفتند و فریاد می‌زدند:
- آیت‌الله پینوشه ... ایران شیلی نمی‌شه
هرچیزی از دهان‌شان در می‌آمد:
- بهشتی بهشتی ... طالقانی رو تو کُشتی
نوک تیز حمله و شعارهای آنها، بیش‌تر طرف آیت‌الله بهشتی و حزب جمهوری اسلامی بود:
- راه نجات انقلاب ... خلع ‌یَد از حزب فریب حاکم است
- راه نجات انقلاب ... خلع ‌یَد از حزب چماق
- حزب چماق به‌دستان ... باید بره گورستان
- مسلمان به‌پاخیز ... حزب شده رستاخیز

ما هم باوجود جمعیت کمی ‌که داشتیم، بیش‌ترمان داخل محوطه‌ی ورودی در اصلی دانشگاه جمع شده بودیم، شروع کردیم به شعاردادن علیه آنها:
- ابوالحسن پینوشه ... ایران شیلی نمی‌شه
- امروز سپهسالاری ... فردا تاج‌گذاری
- سپهسالار پینوشه ... ایران شیلی نمی‌شه
- سوسولا دست نزنید ... النگوهاتون می‌شکنه

عده‌ای هم بر روی مقواهای بزرگ، شعارهای ظاهراً طنز دو پهلویی را علیه دکتر "حسن آیت" از مخالفین سرسخت بنی‌صدر، که آن‌روزها بر در و دیوار شهر بسیار به‌چشم می‌خورد، نوشته و دست گرفته بودند:
"دکتر حسن تاچر"
"خانم‌ مارگارت آیت"
که منظور آنان تلفیق خط‌فکری دکتر آیت با "مارگارت تاچر" نخست‌وزیر انگلیس بود و به‌معنی وابستگی‌ آیت به انگلستان بود.

بچه حزب‌اللهی‌ها هم غالبا در کنار شعارهای آنان، عبارات دو پهلویی مثل خود آنها می‌نوشتند:
"دکتر سیدابوالحسن رجوی"
"برادر مجاهد مسعود بنی‌صدر"
"آیت‌الله مسعود شریعتمداری"
"دکتر سیدکاظم بنی‌صدر"
"آیت‌الله سیدکاظم رجوی"
که منظور اتحاد و هم‌دستی بنی‌صدر، رجوی و آیت‌الله سیدکاظم شریعتمداری با یک‌دیگر بود.

ضرب و شتم و بازداشت مخالفین توسط گارد ویژه بنی صدر

دم‌دمای غروب، هیاهو و فشار بنی‌صدری‌ها به اوج خود رسید. ما که توان مقابله نداشتیم، به‌طرف درِ اصلی عقب‌نشینی کردیم.
نیروهای ویژه‌ی پلیس که لباس ضدشورش برتن و باطوم و سپر دردست داشتند، حفاظت از هواداران بنی‌صدر برعهده‌شان بود. وقتی بچه حزب‌اللهی‌ها با طرف‌داران بنی‌صدر درگیر می‌شدند، گارد ویژه‌ی ریاست‌جمهوری وارد عمل می‌شد و بچه‌ها را زیر ضربات باطوم می‌گرفت که بچه‌ها فریاد می‌زدند:
- مرگ بر گاردِ فاشیستِ بنی‌صدر

درِ اصلی دانشگاه کاملا بسته بود و امکان خروج وجود نداشت. بنی‌صدری‌ها هم بدجوری فشار می‌آوردند. در کنار پایه و ستون‌های سیمانی و بلند بنای سردر دانشگاه تهران، دو دختر جوان مانتویی کاملا پوشیده و یک ‌دخترچادری، ایستاده بودند. با صدای بلند و با قدرت و شدت تمام، علیه بنی‌صدر و مجاهدین شعار می‌دادند. گروهی دور آنها را گرفته بودند و با فحاشی و هتاکی، قصد جسارت داشتند. با دیدن این‌صحنه، من، حسین و یکی دیگر از بچه‌ها به‌طرف آنها دویدیم و با زدوخورد با بنی‌صدری‌ها، سه نفری دست‌های‌مان را به هم زنجیر کردیم و درحالی‌که دخترهای حزب‌اللهی را به‌کنار ستون سیمانی هدایت کردیم، جلوی‌شان صف کشیدیم.
هرچه به آنها - که سن وسال‌شان به 18 یا 19 نمی‌رسید - اصرار کردیم که موقعیت برای وجود شما در این‌جا خطرناک است، پس شعار ندهید که آنها حساس شوند و خدایی ناکرده به‌شما جسارت کنند، فایده‌ نداشت. هم‌چنان با جیغ‌وداد علیه آنهایی که نسبت به آیت‌الله بهشتی فحاشی می‌کردند، شعار می‌دادند. از غیرت و جسارت‌شان خیلی خوشم آمد و به‌من قدرت بیش‌تری داد تا محکم‌تر بایستم.

درحالی‌که شدیداً مراقب بودیم که کسی به آنها نزدیک نشود و حتی با چندنفر شدیداً به زدوخورد پرداختیم، متوجه مردی شدم که لباس ارتشی با درجه‌ی سرهنگی برتن داشت و نزدیک ما ایستاده بود. با همان حالت محکم نظامی، دست‌هایش را در پشت به هم گرفته بود و با چهره‌ی ریش تراشیده و سبیل مشکی پرپشت و چشمانی نافذ، همه را می‌پایید. لبانش اصلاً از هم باز نمی‌شدند.
به او شک کردم. ترسیدم که فکر شومی ‌در سر داشته باشد. با بچه‌ها که در میان گذاشتم، آنها هم با من هم‌عقیده بودند. همه‌ی حواسم را به او جمع کردم.
ناگهان جوانی که لباس سربازی برتن داشت، از میان جمعیت جلو آمد و درحالی‌که خطاب به دختران حزب‌اللهی الفاظ بسیار رکیکی به‌کار برد، توانست از بین ما رد شود و با لگد یکی از دخترها را بزند. من‌که برگشتم تا جلوی او را بگیرم، متوجه سرهنگ ارتشی شدم که سریع آمد جلو و بدون مقدمه، سیلی محکمی به‌صورت سرباز زد. او با دیدن درجه‌های سرهنگ، شوکه شد و دست‌پاچه ادای احترام کرد. سرهنگ سر او داد زد:
- کثافت بی‌شرف ... زورت‌رو به دخترها می‌رسونی؟
سرباز شروع کرد به عذرخواهی و سریع از آن‌جا دور شد.
سرهنگ که حالا به ما نزدیک‌تر شده بود، آمد جلو و گفت:
- خیال‌تون راحت باشه ... نترسید ... من این‌جا مواظبم تا این خواهرا رو از دانشگاه بفرستیم بیرون.
خیلی از حرکت و حرف‌هایش خوشم آمد. تازه فهمیدم که این‌جا ایستاده تا از ما حفاظت کند.

قرآنهای داخل چادر وحدت در آتش کینه منافقین و بنی صدر سوخت

هوا داشت رو به تاریکی می‌رفت که ناگهان متوجه شدم کسی بنزین روی چادر وحدت ریخت و کبریت کشید که ناگهان شعله از همه‌ی چادر بلند شد. با دیدن این‌صحنه، گریه‌ام گرفت. شروع کردم به داد زدن:
- کثافتا ... بی‌شرفا ... اون تو پر از قرآنه ...
و چادر هم‌چنان در آتش می‌سوخت. با آتش گرفتن چادر، بنی‌صدری‌ها شروع به سوت‌وکف زدن و شادمانی کردند ولی ما بغض کردیم و من شدیداً گریه می‌کردم. دخترها هم با چشمان اشک‌بار، شروع کردند به سردادن شعار علیه بنی‌صدری‌ها.

با پایان گرفتن سخن‌رانی بنی‌صدر و مراسم، درهای دانشگاه باز شد و همه از آن خارج شدند. چادر هم‌چنان در آتش می‌سوخت و برگ‌های قرآن، سوزان در هوا می‌چرخیدند.

صبح روز جمعه که به دم دانشگاه رفتم، دیدم ‌مأمورین شهرداری مشغول جمع‌آوری بقایای چادر وحدت و کتاب‌های سوخته هستند تا مقدمات برگزاری نمازجمعه را فراهم کنند. همه‌ی کتاب‌ها و به‌خصوص قرآن‌ها، کاملا در آتش سوخته بودند.

یکی از بچه‌ها گفت که خودش شاهد بوده یکی از درجه‌داران گارد ریاست‌جمهوری بنی‌صدر، گالن‌بنزین را از داخل کامیون‌شان که جلوی در اصلی دانشگاه ایستاده بود، بیرون آورد و بر روی چادر وحدت پاشید و آن‌ را به آتش کشید. (بعدها سازمان چریک‌های فدایی خلق در مقاله‌ای در رسای یکی از کشته‌های‌شان این‌گونه آورد: "احمد سینا" که بارها حق چماق‌داران حزب‌الله را کف دست‌شان گذاشته بود، نقش مهمی ‌در به آتش کشیدن چادر وحدت دانشگاه تهران در جریان مبارزه‌ی 14 اسفند 1359 داشت.)

بعد از پایان نمازجمعه، دراعتراض به اعمال و توطئه‌های مجاهدین و بنی‌صدری‌ها در میتینگ دانشگاه تهران، بچه حزب‌اللهی‌ها در کتاب‌خانه‌ی دانشگاه تهران جمع شده، اعلام تحصن کردند تا قوه‌ی قضائیه به شکایت آنها رسیدگی کند.

صبح روز شنبه 16 اسفند، روزنامه‌ی جمهوری اسلامی تصاویری از واقعه‌ی دانشگاه چاپ کرد که عکسی از سعید که سرش بر اثر اصابت سنگ شکسته بود، همراه دوتا دیگر از بچه‌های مجروح، چاپ شده بود.
همان‌روز، مجاهدین و هواداران بنی‌صدر، در برنامه‌ای از پیش تعیین شده، مقابل دادگستری تهران تجمع کردند و خواستار برخورد با بهشتی و طرف‌دارانش شدند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 8:22  توسط حمید داودآبادی  | 

پیام طبرزدی در تحریم انتخابات مجلس نهم:
"در شرایطی که ۱۱ زندانی بهایی بی‌گناه دربند ۱۲ زندان رجایی‌شهر با حبس های طویل المدت به‌سر می‌برند، چگونه نیروها و احزاب سیاسی آزادی‌خواه در قبال این رفتار ضد بشری حکومت سکوت اختیار کرده‌اند؟ ... کمر جمهوری اسلامی طوری شکسته است که دیگر قادر به راست شدن دوباره نیست ."
نقل از سایت فریاد سبز

اوایل سال 1372 بود که "عبدالله مشاعی" (از بچه محل های قدیمی که در ایام فتنه سرسخت موسوی پرست شد) گفت که "عبدالله جعفرعلی" (معروف به جاسبی، رئیس سابق دانشگاه آزاد اسلامی) قصد راه‌اندازی یک نشریه‌ی فرهنگی دارد.
چندی بعد، جلسه‌ای در یکی از دانشکده‌های دولتی برگزار شد و "علی‌رضا علی احمدی" (وزیر سابق آموزش و پرورش) به‌عنوان جانشین مدیر مسئول و "سیدسعید لواسانی" (معاون فرهنگی سابق بنیاد شهید) به‌عنوان سردبیر معرفی شدند. باتوجه به پیشنهاد اولیه‌ی بنده - که مورد قبول همه از جمله جاسبی قرار گرفته بود - از همان اول تصویب شد که یک صفحه کامل به فرهنگ دفاع مقدس اختصاص یابد.
یکی دوسالی از انتشار اولین کتاب خاطراتم "یاد یاران" می‌گذشت که مقام معظم رهبری یک صفحه نظرات زیبا و ارزشمند خود را بر آن نگاشته بود. از آن میان، عنوان "از معراج برگشتگان" خیلی برایم جذابیت و اهمیت داشت که بقیه هم همین نظر را داشتند و نام صفحه شد "از معراج برگشتگان".

یک سالی که از انتشار هفته‌نامه‌ی "فرهنگ آفرینش" گذشت، تحولات بسیاری پیش آمد.
مثلا تیراژ هفته‌نامه، فقط 20 هزار نسخه بود که آن هم برای افرادی که شخصا مشترک شده بودند ارسال می‌شد و بقیه به دکه‌ها فرستاده می‌شد تا فروش رود و خواه‌ناخواه هر شماره چندهزارتایی برگشتی داشت.
با انتشار فرهنگ آفرینش، یکی از شرایط ثبت‌نام دانشجویانی که در کنکور دانشگاه آزاد قبول شده بودند که در فرم‌های ثبت‌نام ذکر شده بود، واریز سالانه 000/20 ریال (سال 1372) به اسم وجه اشتراک نشریه بود. حالا چندصد هزار نفر را که هر سال در دانشگاه آزاد ثبت‌نام می‌کردند و چندصد هزا ر نفر هم که قبلی‌ها بودند و به هیچ وجه برای یک نفرشان هم نشریه ارسال نمی‌شد را جمع کنید، و از تیراژ هر شماره 000/20 نسخه‌ی نشریه کم کنید، چه عددی به‌دست می‌آید؟!
اصلا این چیزا به من چه!
از ذکر این خاطرات دنبال چیز دیگری بودم.

طبرزدی تندرو درحال روشنگری دانشجویان علیه جناح چپ در مقابل دانشگاه تهران!

آن روزها گروهی دانشجوی فعال تندروی راستی، تحت عنوان "اتحادیه‌ی انجمن های اسلامی دانشجویان و دانش آموختگان" فعالیت داشتند که دانشگاه آزاد یکی از پایگاه‌های اصلی و پشتوانه‌ی مالی‌شان بود.
"بهرام بهرامسیری" (معاون سابق سازمان بهزیستی کشور)، "حشمت‌الله طبرزدی"، "پرویز سفری" و چندتایی دیگر، از آنها بودند که بولتن مثلا محرمانه‌ی "دانشجوی بسیجی" را برای مسئولین دانشگاه منتشر می‌کردند.

طبرزدی و سفری و اعوان و انصارش در دفتر اتحادیه

باوجودی که یک سال از استخدام نیروها و آغاز به‌کار نشریه می‌گذشت، یکی از روزها علی‌احمدی در جلسه گفت که با دستور شخص جاسبی، قرار است همه‌ی نیروها رسما گزینش اعتقادی و سیاسی شوند و این امر مهم، برعهده‌ی معتبرترین گروه مورد وثوق جاسبی، حشمت‌الله طبرزدی و اعوان و انصارش سپرده شده است.

از آن روز، طبرزدی، سفری و جواد امامی، وقتی از فعالیت بولتن سازی روزانه و تلاش برای کسب روزی حلال! فارغ می‌شدند، بعد از ظهر به ساختمان فرهنگ آفرینش در خیابان انقلاب اسلامی، روبه‌روی لاله‌زارنو، کوچه‌ی شکوه، ساختمان سابق شکوه می‌آمدند، با نیروها مصاحبه‌ی گزینشی می‌کردند و به‌قول خودشان آن قدر قاطع و محکم بودند که به همه به‌چشم منافق تمام‌عیار نگاه می‌کردند، مگر این که خلاف آن ثابت شود!

مصاحبه‌ی من افتاد به "پرویز سفری" (بعدها فهمیدم پدر او، یکی از سرکردگان نهضت آزادی در یکی از استان هاست و شدیدا هم ضدانقلاب است).
سوالات درست مثل اول انقلاب بود. نماز و روزه، غسل میت و مس میت، آخرین بار کی نماز جمعه رفتی، و ...
سوالات سیاسی که بوی سیاسی گرفت، خیلی قضیه جالب شد. فقط سوال و جواب من و سفری را بخوانید:
سفری: حضرت آیت‌الله مهدوی‌کنی رو دوست داری؟
داودآبادی: من هرکس رو که در خط امام و رهبر باشه قبول دارم.
سفری: محتشمی رو چه‌طور، اونم دوست داری؟
داودآبادی: بحث دوست داشتن نیست، گفتم که من هرکس رو که در راه امام و رهبری باشه و به انقلاب خدمت کنه، قبول دارم، وگرنه به هیچ وجه نمی‌پذیرمش.

آن روز گذشت و بعدها، وقتی توانستم نگاهی به پرونده‌ی گزینش خودم بیندازم، برایم خیلی مهم و جالب آمد وقتی دیدم طبرزدی به‌عنوان رئیس گروه مصاحبه‌گر، نظر نهایی و اصلی را روی پرونده‌ی همه از جمله من داده بود. طبرزدی که آن روزها شدیدا سینه‌چاک جناح راست بود، روی پرونده‌ی من نوشته بود:
"گرایش شدید به جناح چپ دارد. مراقبش باشید و از دادن هرگونه مسئولیت مهم و کلیدی به او خودداری شود."

و این همه، فقط به‌خاطر این بود که در جواب این که "محتشمی رو هم دوست داری؟" جواب منفی نداده بودم!
خدا می‌داند تا آن روز، چه‌قدر جوان که شاید در پاسخ به سوالات این حضرات به تته‌پته افتاده‌اند، یا نتوانسته‌اند دوستی و محبت خود را به هر آن که مورد علاقه‌ی آقای طبرزدی است، جان نثارانه ابراز کنند، نان شان بریده شده و اخراج شدند.
آن روزها هم گذشت. من که دنبال پست و مقام اتحادیه، دانشگاه و این چیزها نبودم؛ همان مسئولیت صفحه‌ی از معراج برگشتگان هم از سرم زیاد بود.

چندی بعد نشریه‌ی "پیام دانشجوی بسیجی" به مدیریت حشمت‌الله طبرزدی در سطح عموم منتشر شد.
هنگامی که لفظ "حضرت امام" را برای مقام معظم رهبری به‌کار برد، از همان جا به او شک کردم. همیشه از آدم‌های افراطی تندرو هراس داشته، دوری کرده و می‌کنم.

دست بر قضا، زد و طبرزدی که موفقیت صفحه‌ی دفاع دمقدس فرهنگ آفرینش را در بین مخاطبین و حتی جشنواره‌های مطبوعات دیده بود، هوس کرد در نشریه‌ی خودش یک صفحه‌ی ویژه‌ی دفاع مقدس منتشر کند.
یکی از روزها "سیدسعید هاشمی" - ویراستار فرهنگ آفرینش که ویراستار نشریه‌ی طبرزدی هم بود - گفت که طبرزدی خواسته تا امروز عصر بروم پهلوی او تا درباره‌ی انتشار آن صفحه صحبت کنیم.

با هم رفتیم زیر پل کریمخان که ساختمان مصادره‌ای بزرگی در اختیار طبرزدی قرار گرفته بود. (بعدها حاج محسن رفیق دوست گفت که همه‌ی تجهیزات اداری و کامپیوترها را او از بنیاد مستضعفان به طبرزدی داده بود، چون او جوانی شدیدا فعال بود و به ادعای خودش، قصد داشت با کار سیاسی و فرهنگی، پنبه‌ی جناح چپ - همین موسوی چی‌های امروزی و رهبران معنوی و مادی طبرزدی - را از بیخ و بن بزند.)

داخل اتاق "محمدحسن علی‌پور" (سردبیر ماهنامه‌ی آبان) در کنار طبرزدی نشسته بود. آن چنان ژست مرید و مراد را گرفته بود که احساس کردم عبدی ذلیل در برابر بت خودساخته‌ی خویش، زانو زده و مشغول کرنش است.

وقتی نظراتم را پیرامون شکل و شمایل، روش و منش صفحه‌ی مورد نظرم گفتم، با نیشخند علی‌پور و اخم‌های درهم رفته‌ی طبرزدی روبه‌رو شد. وقتی این را دیدم، پرسیدم که چه چیزی مدنظر شماست، بگویید تا همان را اجرا کنم.

طبرزدی، همانند امپراطوری عظیم که خودش را در جایگاهی عظیم فرهنگی می‌دید، افاضه‌ی کلام فرمود و گفت:
"ما اگر در نشریه‌مان از شهدا و دفاع مقدس می‌نویسیم، هدف مان کوبیدن جناح چپ است. ما باید با این فرهنگ آنها را رسوا کنیم. حرف من این است که، فرهنگ آن هم فرهنگ دفاع مقدس، باید خاصیت ویژه‌ای داشته باشد. صرف انتشار خاطرات یا وصیت‌نامه‌ی فلان شهید، ارزش ندارد. ولی وقتی مطلبی از جنگ در قالب سیاسی منتشر شود، تاثیر بسیاری خواهد داشت و به‌عنوان سلاحی برنده دشمن را ناکار می‌کند."

حالم به هم خورد. سوء استفاده‌ی بی‌شرمانه از شهدا، تا این حد؟
هر چه گفتم که شهدا را ابزار رسیدن به اهداف سیاسی نکنیم، بیشتر رو ترش کردند. الحمدلله نشد، آن چه که من می‌گفتم، و آن چه او می‌خواست.
همین طور که نشسته بودیم، بحث مان به مسائل روز کشید. تا گفتم:
- این روزها گرانی بدجوری به مردم فشار می‌آورد.
قیافه‌ی طبرزدی درهم رفت و خیلی قاطعانه و محکم گفت:
- آقای داودآبادی تو ضد ولایت‌فقیه هستی.
رنگم پرید. مگر من چه گفته بودم که این گونه مشت محکم بر دهانم کوبید و مرا ضد ولایت‌فقیه نامید؟ از این که شاید منظورم را اشتباه رسانده باشم، عذرخواهی کردم و مجددا حرفم را تکرار کردم. ولی او بیشتر عصبانی شد و گفت:
- ببین، بگذار خیالت را راحت کنم. تو وقتی می‌گویی گرانی به مردم فشار می‌آورد، یعنی سیاست‌های ارزشمند دولت را زیر سوال می‌بری. وقتی سیاست‌های دولت را زیر سوال می‌بری، یعنی حضرت آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی را قبول نداری؛ و وقتی حضرت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی را قبول نداری، یعنی حضرت امام خامنه‌ای را قبول نداری که در نتیجه ضد ولایت‌فقیه هستی.

از تجزیه و تحلیل مسخره‌ی او، حالم به هم خورد. مخصوصا القابی که به‌کار می‌برد. خنده‌ای کردم و گفتم:
- چی شد؟ حضرت آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی؟ از کی تا حالا؟
این را که گفتم، برآشفت. از جایش برخاست که برود. علی‌پور، پاچه‌خوارانه لب گزید و با حرکات چشم و ابرو خواست بفهماند که حرف زشتی زده‌ام که خاطر جناب مهندس طبرزدی را آزرده ساخته‌ام، پس بهتر است گورم را گم کنم و بروم دنبال کار خودم!
از ساختمان که زدیم بیرون، به سعید گفتم:
- ببینم، تو چه‌طوری می‌تونی با اینا کار کنی؟ اصلا نوع حرف زدنش نشون می‌ده که همه‌ی این حرفاش ادا و اطواره.

طبرزدی که خیلی بلندپرواز بود و خود را برای تکیه بر کرسی ریاست تشکل های سیاسی دانشگاه آزاد آماده می‌کرد، با با شکسته نفسی! خود را از ریاست‌طلبی و این حرف های دنیایی بری می‌دانست.
او که دلش را برای ریاست بر چندتایی مسند قدرت دانشجویی صابون زده بود، وقتی دید فرد دیگری به‌جای او انتخاب شد و سر او بی‌کلاه ماند، ضربه‌ی سنگینی روحی خورد و بنای مخالفت با همه چیز گذاشت.

لفظ بسیجی را از نام "پیام دانشجوی بسیجی" که برداشت، کم‌کم لفظ "حضرت امام" برای مقام معظم رهبری و "حضرت آیت‌الله" برای هاشمی‌رفسنجانی هم حذف شد، و لحن سرمقاله‌ها و مقالات که کاملا ضد جناح چپ بود، برگشت و شد علیه دوستان دیروز که هزینه‌های کلان ساختمان و نشریه را می‌دادند، و در راستای اهداف و نظریات نهضت آزادی که سردمدار مخالفین نظام بود که مفتخرانه از آمریکا تغذیه می‌شدند.

طبرزدی و سفری که تا دیروز کراوات را نجس  حرام و نماد غربزدگی می دانستند!

چندی بعد در جشنواره‌ی مطبوعات، محمدحسن علی‌پور را دیدم. صورتش را آن قدر تیغ زده بود که مورچه روی آن لیز می‌خورد! غرفه‌ای برای نشریه‌ی آبان داشت. دختری شاداب و جوان، با تکه‌ای پارچه که مثلا قرار بود نقش روسری را برایش بازی کند! با غلیظ ترین آرایش کنار او داخل غرفه ایستاده بود و با هم به بحث سیاسی مشغول بودند!

چشمش که به من افتاد، جا خورد. جلو که رفتم با خنده گفتم:
- ببخشید آقای علی‌پور، چه خبر شده؟ تا دیروز به ریش کوتاه من گیر می‌دادید و ما رو کافر می‌دونستید، حالا چی شده؟ حتما جناب مهندس طبرزدی فتوا دادند تیغ زدن صورت اگر با نیت مخالفت با نظام باشد، از اوجب واجبات است.
تا مثل همیشه که موقع حرف زدن دست و پایش را گم می‌کرد، خواست با تته‌پته جواب بدهد، گفتم:
- نه ممنون، من جوابم رو گرفتم. شما لطف کن و با همکار جدیدتون مشغول باش. راستی حتما حجاب هم به‌عنوان نماد ارتجاع، از خونوادتون حذف شده.

شاید امروز که نظرات عجیب و غریب طبرزدی و هم‌خطانش را می‌بینم ولی تعجب نمی‌کنم، به‌خاطر همان احساس افراط، شیادی و ناخالصی‌ای بود که آن روز در چشمانش موج می‌زد!

طبرزدی حزب بادی! در جمع فتنه گران سبز

راستی، چرا افراطیون دیروز مثل "محمد نوری‌زاد"، "حشمت‌الله طبرزدی" و ... تا احساس روشنفکری بهشان دست می‌دهد و خودشان را به آغوش وازده‌ها و اپوزیسیون می‌اندازند، سنگ بهائیان را به سینه می‌زنند؟!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:54  توسط حمید داودآبادی  | 

شهدا مثل ما، انسان‌های دیگر روی زمین هستند فقط بزرگترین فرقی که می‌کنند اهل عمل هستند و در راه خدا اولین عمل توبه و بازگشت است.


نقل از:

وبلاگ "گذر دوست"

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 9:49  توسط حمید داودآبادی  |