|
|
|
|
|
یکشنبه 16 مرداد1362
میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - مرداد ۱۳۶۲
میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - پاییز ۱۳۸۹ میان دود و خاک، چشممان به دو نفر خبرنگار افتاد که بدون توجه به آنچه دقایقی پیش اتفاق افتاده بود، خونسردانه فیلم میگرفتند. یکی از بچههای سازمان امل گفت: اینا چند دقیقه قبل از انفجار هم همین جا بودند و داشتند از همین نقطه فیلم میگرفتند. موقع منفجر شدن بمب هم فرار نکردند. معلومه از قبل خبر داشتند که اینجا بمب منفجر میشه. دوربین عکاسیام را درآوردم و شروع کردم به عکاسی. جنازهای متلاشی را با برانکارد به طرف صندوقعقب ماشینی میبردند تا به بیمارستان ببرند. سریع از او چند عکس گرفتم؛ تکههای بدنش آویزان بود و سرانجام با حرکت ماشین، رودههایش در خیابان کشیده میشد. به داخل مغازهای رفتم. بدنی کاملا متلاشی، دمرو افتاده بود و نیمی از آن زیر خروارها خاک بود. تا آنجا که توانستم، جلو رفتم و عکس گرفتم.
بدن متلاشی یکی از شهدا در مغازه خود - مرداد ۱۳۶۲
همان مغازه و مکان - پاییز ۱۳۸۹ اجساد را به بیمارستان شهر بردند. سریع به آنجا رفتم تا چند عکس هم از شهدا بگیرم. داخل بیمارستان، اجساد را در اتاقی گذاشته بودند و به هیچکس اجازهی ورود به آن را نمیدادند. پرستار محجبهای جلوی در ایستاده بود که با دیدن لباس بسیجی من اجازه داد که وارد شوم. در را که پشت سرم بست، وحشت کردم. یکه و تنها بودم. وسط اتاق کوچک، بدنهای تکهتکه را روی هم ریخته بودند. از بس مایع ضد عفونیکننده زده بودند، چشمانم بهشدت میسوخت و تنفس برایم مشکل شده بود. هر طوری که بود، با ترس و لرز از آنها چند عکس گرفتم و در را کوبیدم تا قفل را باز کند. وقتی خارج شدم، نفسی تازه کردم. انگار حیاتی دوباره نصیبم شده است.
محل دقیق انفجار - مرداد ۱۳۶۲
محل دقیق انفجار - ۲۷ سال بعد - پاییز ۱۳۸۹ بعد از ظهر، رادیو لبنان اعلام کرد که «جبهة التحریر اللبنان من الغربا» مسئولیت بمبگذاری را به عهده گرفته است که در آن، حدود چهل نفر از مردم عادی به شهادت رسیده و 120 نفر مجروح شده بودند. یکی از بچهها که از نزدیک شاهد انفجار بمب بود، میگفت: در حالی که سوار بر ماشین از وسط بازار میگذشتم، متوجه پژوی سفید رنگی شدم که رانندهاش با دیدن ماشین سپاه، قیافهاش را در هم کشید. از کنارم که رد شد، توی آینه نگاهش میکردم که ناگهان در بازار و در میان ازدحام مردم منفجر شد. بعد از ظهر، داخل مقر هتل ایستاده بودیم که سیدعباس موسوی (دبیرکل سابق حزب الله که در حمله هلی کوپترهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید)، سیدحسن نصرالله (امام جمعه وقت بعلبک و دبیرکل امروز حزب الله)، شیخ یزبک (معاون دبیرکل حزب الله) و شیخ صبحی طفیلی (دبیرکل اسبق حزب الله که امروز در زمره مخالفان حزب الله است) آمدند و درباره حادثه انفجار صحبت می کردند. نزدیک غروب بود که شهدا را برای خاکسپاری به حیاط مسجد امام علی (ع) آوردند. جمعیت انبوهی بر سر میزدند و گریه میکردند. به دلیل اینکه اجساد متلاشی بودند و امکان غسل آنها نبود و هم به دلیل زیادی شهدا، یکی از روحانیون جوان لبنانی خواست که اجساد تکهتکه شده را تیمم بدهد. نگاهی به من انداخت و گفت که کمکش کنم. ناخواسته و بیشتر از روی کنجکاوی جلو رفتم. کمکش کردم تا همهی شهدا را تیمم بدهد و آمادهی دفن کند.
سنگ نوشته یادبود شهدای انفجار یکی از بچههای حزبالله که چند نفر از بستگانش به شهادت رسیده بودند، هراسان جلو آمد و گفت: از بچههای سپاه که کسی چیزیش نشده؟ وقتی جواب منفی شنید، خیلی خوشحال شد و خونسرد، سراغ اجساد بستگانش رفت. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، دستهایش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: «الحمد لله» |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 6:52 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح یکشنبه 26 اردیبهشت 1355 که همراه بقیهی بچهها در مدرسه نخست در منطقهی "فرح آباد" تهران نو سرگرم درس بودیم، ناگهان صداهای عجیب و غریبی به گوشمان خورد. تا آن زمان چنین صداهایی را فقط در فیلمهای سینمایی شنیده بودم. خوب که توجه کردیم، فهمیدیم صدای شلیک گلوله و انفجار است. ظاهراً فاصلهی چندانی با ما نداشت.
همراه چندتایی از بچهها به طرف محل حادثه رفتیم. در خیابان خیام تقاطع فرحآباد، هنگامی که وارد منطقه شدیم، وحشت کردیم. درگیری کاملا تمام شده بود، ولی محله شکل منطقهی جنگی به خود گرفته بود. چندین تاکسی پیکان و فیات کوچک در گوشه و کنار خیابان، از رگبار گلولهها سوراخ سوراخ شده بود. یک جیپ لندرور هم در خیابان بود که انگار چیز سنگینی بر سرش کوفته باشند؛ له و لَوَرده شده بود. از مردم که پرسیدم، گفتند «خمپاره» به این ماشین زدهاند. بعدا از دیگران شنیدم که نارنجک به داخل آن انداختهاند.
تعداد زیادی نیروی ارتشی که اسلحه در دست داشتند، در خیابانهای اطراف گشت میزدند و بعضی هم در جای خود ایستاده بودند و مردم را زیر نظر داشتند. تعدادی هم با لباس شخصی که بچهها به آنها میگفتند «پلیس مخفی»، نزدیک خانهای در قسمت جنوبی خیابان می پلکیدند، ولی از اینکه کسی به آن خانه نزدیک شود، ممانعت نمیکردند. میگفتند پایگاه خرابکارها بوده. خانهای دوطبقهی قدیمی، با دری آهنی و کوچک که قفل و زنجیر کلفتی به آن زده بودند. تاکسیهای سوراخ سوراخ شده که میگفتند متعلق به پلیس مخفی است، در مقابل آن پارک بود. ظاهراً آنها جانپناه نیروهای ساواک بودند. شیشههای ساختمان کاملا خرد شده بود. پنجرههای طبقهی بالا که پرده کرکرهی جلوی آن تکه و پاره و آویزان بود، کاملا آبکش شده بود. جلوی در که رفتم، دیدم داخل راهرو، همهی در و دیوار از رگبار گلوله و انفجار متلاشی شده است. مثل این بود که چند کارگر را با کلنگ بیندازند به جان دیوارهای ساختمان. گچهای کنده شده از دیوارهای راهرو، همراه با لختههای خشک شدهی خون، در هم آمیخته و ریخته بودند.
جای گلوله بر در و دیوار خانههای اطراف مانده بود. بهخصوص روبهرو، درختهایی از انفجار و گلوله شکسته بودند. لکههای خون و تکههای گوشت بر روی آسفالت خیابان یا داخل جوی آب بودند یا از شاخههای درخت مقابل خانه آویزان به چشم میخوردند. صحنهی وحشتآفرینی بود. میگفتند یک دختر که چادر سرش بوده، به علامت تسلیم از ساختمان خارج شده و هنگامی که نیروهای ساواک دور او را گرفته بودند، نارنجکی را که در دست داشته، منفجر کرده و چندین مأمور ساواک را همراه خود کشته بود. لختههای خون و تکهپارههای آویزان از درخت، متعلق به همان دختر بود. بر روی دیوار خانهی مقابل، سوراخهای درشتی ایجاد شده بود که میگفتند جای تیربار است. جلو رفتم و انگشتم را در آن سوراخها فرو بردم تا ببینم میشود گلولهی آن را پیدا کنم؟ وقتی پیکرهی زخمی درختها را دیدم که ظاهراً از داخل خانه به آنها شلیک شده بود، دلم برایشان سوخت. از بعضی سوراخهای روی درختها، شیرهی قهوهای و سیاهرنگی راه افتاده بود که من به بچهها گفتم: اینم خون درختهاست. یکی دو سال بعد از آن درگیری، خانه را خراب کردند و بر روی آن آپارتمان بزرگی ساختند. بعد از پیروزی انقلاب، فهمیدم این ساختمان از جمله خانههای تیمی "سازمان چریکهای فدایی خلق" بوده که ساواک آن را شناسایی کرده بود. بر روی دیوار کنار آپارتمان نوشته بودند: "خیابان رفیق شهید حمید اشرف" که ظاهراً از رهبران چریکهای فدایی بود. اخیرا در اسناد آرشیوی، به اعلامیهای با عنوان "حملات برنامه ریزی شده دشمن به سازمان چریکهای فدائی خلق ایران با شکست مواجه شد" متعلق به خرداد1355، برخوردم که به شرح مختصر درگیری خانه تیمی تهران نو پرداخته بود. "در فاصله روزهای 26 الی 28 اردیبهشت ما سال جاری دشمن حملات برنامه ریزی شده خود را بر علیه سازمان چریکهای فدائی خلق ایران آغاز کرد. این حملات بدنبال کنترل شبکه تلفنی قسمتی از سازمان ما و کشف محل چند پایگاه اصلی و پشت جبهه چریکی آغاز گردید.
حمید اشرف که آن روز توانست از محاصرهی ماموران ساواک بگریزد، سرانجام در هشتم تیر ۱۳۵۵ در جریان یورش ساواک به محل نشست مسئولین سازمان چریک های فدایی خلق، در خانهای تیمی در مهرآباد جنوبی تهران، به همراه ۹ تن دیگر کشته شد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 6:51 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
انصاف، اختلافات را از بین می برد و موجب الفت و همبستگی می شود. بعضیا که همه چیز رو در منافع حزبی خودشون می دونند، فکر می کنند امر بهمعروف یعنی جنگ و جدل! چند وقت پیش، خدابیامرز سردار "احمد سوداگر" به رحمت الهی پیوست. روحش شاد.
مرحوم سردار سوداگر - حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی - سردار باقرزاده علت شکایت؟ جاتون خالی! ظاهرا روز قبل سردار دکتر حسین علایی در نمایشگاه کتاب و بازدید از غرفهی عماد، از مراسم باخبر شده بود. از همون فاصله نه چندان زیاد، همدیگه رو تشخیص دادیم و با ایشون با همون چهرهی بشاش و خندان همیشگی، همدیگه رو در آغوش گرفتیم و احوال پرسی.
من هم بدون اهمیت به آن چه در وبلاگ نوشته بودم و به احترام خدمات و سابقهی درخشان ایشون در دفاع مقدس، همچون بسیجی ای ساده در برابر فرمانده ای بزرگ، گفتیم و گپ زدیم و خندیدیم! این عکس هارم می ذارم که بعضی کوته اندیشانی که به جای دین حزب دارند، فکر نکنند ما مثل اونا عقده ای هستیم! حمید داودآبادی - نصرت الله محمودزاده - حسین علایی - رضا مصطفوی بدون شک خطا و اشتباه امروز من، نباید باعث شود که عده ای ساده لوحانه، همهی گذشته و سابقهی مرا زیر سوال ببرند و به آن هم شک کنند! همین جا از سردار علایی و هر کس دیگری که در نوشته هایم از او انتقادی کرده و یا درباره اش چیزی نوشته ام، از طبرزدی گرفته تا مخملباف، اصغرزاده، کرباسچی، نوری زاد، موسوی خوئینی، یوسفی اشکوری، محتشمی پور و ... اگر خدایی ناکرده از طریق انصاف - ولو ذره ای - خارج شده ام، عذر خواسته و حلالیت می طلبم؛ که هیچ مد نظرم نبوده و نیست جز ادای تکلیف و امر به معروف و نهی از منکر که خود بیش از همه محتاجم تا کسی نهیبم زند. و صد البته، این حلالیت طلبی، فقط و فقط برای حق و ناحق کردن و خروج از حدود انصاف است وبس، وگرنه همچنان بر مواضع خویش پایبندم و همچون دفاع مقدس، جز طریق حق ولایت پیش رو ندارم و به لطف خدا عاقبتی جز آن نخواهم داشت. فقط امید دارم دوستان و حتی دشمنان، خطا و اشتباه بنده را گوشزد کنند، تا خدایی ناکرده به سرنوشت برخی تندروها که از امام و ولایت نیز جلو زدند و شدند آن چه دیدیم که سر از آغوش غرب و دشمنان دیروزشان درآوردند! دچار نشوم، که سخت محتاج امر به معروف و نهی از منکرم. امید که خداوند غفارالذنوب، همه مان را در سایهی کتاب الله و عترت خویش، راه راست هدایت فرماید و عاقبت بهخیر از دنیا رخت سفر بربندیم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 7:33 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
کتاب زندگی نامهی خودگفتهی "سیدحسن نصرالله" با نام "سید عزیز" از سوی نشر یازهرا (س) منتشر و روانهی بازار کتاب شد.
این کتاب حاصل ساعت ها گفت وگوی اختصاصی "حمید داودآبادی" با دبیرکل حزب الله لبنان است که در آن سیدحسن نصرالله، زوایای ناگفتهی زندگی خود را بازگو کرده است. "سید عزیز" نام این کتاب، از تقریظ مقام معظم رهبری بر نسخهی قبل از چاپ آن گرفته شده است که ایشان نوشتهاند:
کتاب "سید عزیز" در 144 صفحه متن و عکس و شمارگان 3000 نسخه و به قیمت 000/30 ریال منتشر شده است. مرکز پخش: تهران – میدان انقلاب اسلامی – خیابان شهدای ژاندارمری – مجتمع ناشران کوثر تلفن 66465375 – 66962116 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:26 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
نويسنده برجسته دفاع مقدس گفت: در جشنواره كتاب، پيشنهاد دادم سكه بازي انجام ندهيد تا حق و ناحق صورت نگيرد و به جاي اينكه سكه بدهيد به نويسنده، بگوييد چند نوبت كتابت را به چاپ مي رسانيم.
حميد داودآبادي ضمن حضور در نمايشگاه كتاب، در غرفه انتشارات عماد در گفتوگو با خبرنگار "خبرگزاري دانشجو" گفت: من از نمايشگاه كتاب بازديد كردم و كتاب ها در زمينه دفاع مقدس بسيار خوب است؛ هم تنوع كتاب ها خوب بود و هم تعداد غرفه ها. اين نويسنده دفاع مقدس در ادامه گفت: متاسفانه هيچ حمايتي از نويسندگان دفاع مقدس صورت نمي گيرد. وي تاكيد كرد: در جشنواره كتاب، پيشنهاد دادم سكه بازي انجام ندهيد تا حق و ناحق صورت نگيرد و به جاي اينكه سكه بدهيد به نويسنده، بگوييد چند نوبت كتابت را به چاپ مي رسانيم و در اين صورت، هم نويسنده به حق تاليف مي رسد، هم ناشر سود مي كند و هم كتاب براي عموم چاپ مي شود؛ نويسندهها گشنه نيستند بلكه احتياج به حمايت معنوي دارند. داودآبادي يادآور شد: با يك تير سه هدف زده مي شود؛ اما با سكه دادن كار خراب مي شود. اين نويسنده دفاع مقدس بيان كرد: متاسفانه امروز اين واقعيت وجود ندارد كه وزارت ارشاد يك دفتر ويژه براي نويسندگان دفاع مقدس داشته باشد كه مثلا من داودآبادي بدانم اگر خواستم كتابم را به چاپ برسانم، آن را آنجا ببرم. وي در ادامه خاطرنشان كرد: چون ارشاد با ناشرين ارتباط دارد، اين كار باعث استقبال نويسندگان خواهد شد. داودآبادي در ادامه گفت: استقبال از غرفه هاي دفاع مقدس بسيار خوب است و چه قدر خوب مي شود كسي آخر نمايشگاه بين غرفه هاي مختلف دفاع مقدس آمار بگيرد و تعداد فروش ها را در بياورد و بببيند استقبال از كتاب هاي دفاع مقدس با وجود گراني كتاب بالا بوده است. اين نويسنده دفاع مقدس گفت: به قول حضرت آقا ما اين قدر كمكاري فرهنگي داريم كه هرچه قدر موازي كاري كنيم، نمي توانيم جبران كنيم. وي خاطرنشان كرد: اگر 50 انتشارات كتاب دفاع مقدس هم شكل بگيرد و كتاب خوب توليد كنند، زياد نيست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:2 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
1
حاج "احمد متوسلیان" فرمانده سپاه مریوان در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و بنیان گذار و فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، فردی بود که در مقابله با جدایی طلبان کردستان نقش به سزایی داشت. نقش پررنگ وی در عملیات فتح المبین و همچنین عملیات "بیت المقدس" که به آزادسازی خرمشهر انجامید، حتی تا امروز نیز ناگفته و مکتوم مانده است. سرانجام با حمایت و هدایت حاج "عباس برقی" – از فرماندهان دفاع مقدس و نیروی حاج احمد متوسلیان – مقدمات جلسات ریخته شد و اگر نبود حضور و پشتیبانی وی، یقینا ممکن نمی شد جلساتی بدان حد معتبر و موثق، راه انداخت. برای اولین جلسه، حدود 20 نفر از دوستان، یاران و هم رزمان متوسلیان در خانه حاج عباس برقی گرد آمدند و به ترتیب زمانی آشنایی افراد با حاج احمد، شروع به خاطره گویی کردند. در بین خاطرات، اسامی افراد دیگر نیز ذکر می شد که با کمک افراد حاضر، از آنان برای جلسات بعد دعوت به عمل می آمد. در هر جلسه حدود 5 الی 10 نفر افراد جدید از زنان پرستار در بیمارستان مریوان گرفته تا روحانی و ماموستای اهل سنت کردستان، و همچنین سرداران سپاه و فرماندهان ارتش جمهوری اسلامی، حضور پیدا کرده و به ذکر خاطرات آشنایی خود با حاج احمد می پرداختند. تایید خاطرات توسط همه افرادی که در خاطره ذکر شده حضور داشتند، یکی از محاسن این طرح خودجوش بود. و امروز با گذشت 13 سال از آن جلسات، گروهی با عنوان "هیئت یاران حاج احمد متوسلیان" مسیر را ادامه داده و ماهی یک بار، یاران و هم رزمان وی دور هم جمع می شوند و به مرور و ذکر خاطرات خود از فرمانده شان می پردازند. 2
همین امر درباره دوران تحصیلات، فعالیت در بسیج و مسجد نیز گسترش پیدا کرد و امروز منبع عظیمی از اطلاعات و خاطرات درباره شهید سعید طوقانی وجود دارد که به جرات می توان گفت هیچ گونه اطلاعاتی از دید مهدی دورنمانده است، و امروز پرونده عظیم و موثق شهید سعید طوقانی، آماده هرگونه بهره برداری است. 3
بزرگ مردی همچون شهید دکتر "مصطفی چمران"، یکی از آن هزاران است که برجستگی علمی، نظامی و عرفانی او، آن گونه که انتظار می رود، مطرح نشده و حتی کتاب مفصلی درباره زندگی نامه او منتشر نگردیده است. همین امروز، هستند تعدادی از یاران و هم رزمان او، که حداقل روزهای آخرین حیات وی در کنارش بودند و آن گونه که وی عارفانه و عاشقانه به سوی شهادت می رفت، شاهد اعمال، کردار و گفتارش بودند. و بزرگ ترین حسرت این است که تا امروز، به هیچ وجه شاهد انتشار آلبومی ویژه از تصاویر ارزشمند شهید چمران - که اتفاقا اکثر آنان توسط "کاظم اخوان" عکاس گمنام و مفقود گرفته شده – نبوده ایم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:54 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت عید بود. عید بود دیگر. حاج خانم دیر کرده بود. به قول قدیمی ها: توی حال خودم بودم. اصلا نگاهم به کوچه روبه روی خانه مادرم نبود. حواسم هم نبود. چیه تعجب می کنید؟ ولی این مال من و شماست. نه! نگذارید عیدمان را خراب کنیم. داشتم می گفتم توی حال خودم بودم. همین طور که داشتم با مطرب رادیو همنوایی می کردم و روی فرمان رینگ می گرفتم، متوجه شدم کسی آرام به شیشه ماشین می زند. نمی دانم چرا به یکباره حس تلخی بهم دست داد. بدنم یخ کرد. زهرا خانم بود.
شهید حمید محمدی زهرا خانم (نفر وسط) بر بالین حمید - نوروز ۱۳۶۱ تق تق، آرام به شیشه می زد. نگاه محبت آمیزی به من و فرزندان شادم انداخت. - عیدت مبارک حمید آقا ... نادر بر سر مزار حمید ۱۳۶۲
شهیدان علی مشایی نادر محمدی و سعید فتحی - حمید داودآبادی ۱۳۶۱عملیات رمضان یا حضرت عباس ... حمید هم دومین روز فروردین 1361 در فتح المبین به شهادت رسیده بود. قرار بود با کیوان با هم به جبهه برویم که به اصرار زهرا خانم نرفتم. اینها چیزی نیست. - ماشالله چه بچه های گلی ... خدا برات نگهشون داره ...
کیوان بر سر مزار نادر ۱۳۶۴
کیوان و حمید داودآبادی - ۱۳۶۴ نماز جمعه تهران مردم. سوختم. زبانم بند آمد. از آن روز به بعد، اول عید که می شود، طوری از کوچه و خیابان محل گذر می کنم که چشمم به زهرا خانم نیفتد، تا با دیدن من، یاد نوگل های پرپرشده اش حمید، نادر و کیوان محمدی بیفتد. حلالم کن زهرا خانم ... حلالم کن ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:29 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
به خاک پای پدران و مادرانی که شهیدان، از دامان آنان به معراج پرگشودند. خبر بسیار ساده بود و چه بسا تکراری:
به همین سادگی ... میان ماه من تا ماه گردون این روزها که برخی به در و دیوار می زنند تا مدرک ایثار و شهادت برای خود و فرزندشان تهیه کنند! شیرزنی چون همسر شهید حاج بابا ولي زاده که خالصانه و بدون هرگونه چشمداشتی، سه گل زیبا و جگرگوشه خود را که در دامان پاک خویش پرورانده و به راه اسلام، انقلاب، ولایت و دفاع از مملکت، به قربانگه می فرستد، چه جایگاه و حکمی دارد؟! و صد البته که خانواده معظم و معزز شهدا، که همه داشته خویش را در طبق اخلاص نهادند و هم امروز، خالص تر و بسیار پایدارتر از آنان که غرور سابقه گذشته، مغرورشان ساخته و کرده و ناکرده خویش را فدای فرزند ناخلف و لندن نشین خویش نمودند، و ماهانه 14 میلیون تومان ناقابل از بیت المال مسلمین در کام آن ریختند، نه نیازی به این القاب و جایگاه مادی دارند و نه اصلا به آن فکر می کنند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:38 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از شهدای شاخص حزب الله لبنان در جریان جنگ 33 روزه با رژیم صهیونیستی، "ربیع جعفر قصیر" نام دارد.
احمد زین الدین – حمید داودآبادی – کوچکترین عضو خانواده قصیر – شهید ربیع قصیر عکس یادگاری زیر درخت انار، مکان آخرین وداع امیرالاستشهادیین "احمد قصیر" در سال 1362 اولین عملیات استشهادی حزب الله لبنان، توسط برادرِ ارشدِ ربیع، یعنی شهید "احمد قصیر" انجام گرفت که طی آن ده ها تن از افسران و نیروهای اطلاعات ارتش اشغالگر به درک واصل شدند. در 40 سال گذشته، هیچ گاه رژیم صهیونیستی در یک روز متحمل خسارتی چنین سنگین نشده بود. در تهران نیز خیابانی به نام احمد قصیر نام گذاری شده است. "موسی" فرزند ِدیگر خانواده قصیر، نیز چند سال بعد در نبرد با متجاوزین صهیونیست به شدت زخمی شد و بر اثر همین جراحات به شهادت رسید.
این عکس را به یادگار از ربیع گرفتم شهید ربیع قصیر در لباس رزم ربیع قصیر پس از شهادت دو برادرش متولد شد و تقدیر چنین بود که او هم به یکی از مجاهدان مقاومت اسلامی لبنان تبدیل شود. شهید ربیع قصیر در کنار رهبر و فرمانده "سیدحسن نصرالله" ربیع در جنگ 33 روزه در تابستان 1385، با نام عملیاتی "حاج علی" به عنوان مسئول یک تیم ضدزرهی وارد میدان شد و پس از شکار 8 تا 10 تانک ضدهسته ای "مرکاوا"، توسط هواپیماهای ارتش صهیونیستی هدف موشک قرار گرفت و به شهادت رسید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:5 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
همين كه چشمم افتاد به "دختر 16 سالهای که 11 ماه توسط ضدانقلاب شکنجه و زنده به گور شد" تنم لرزيد و ناخواسته رفتم به خاطرات خودم از كردستان. بدون هر توضيحي فقط اين را بخوانيد: كردستان - سقز داخل روستا هم بنای کاهگلی نسبتا بزرگی بود که طبقهی بالای آن مسجد روستا محسوب میشد و بقیهی بچهها در آنجا مستقر بودند. ساختمان مسجد، کاهگلی و قدیمی بود، ولی ساختمان بهداشت، نوساز و آجری بود. کنار مسجد هم اتاقک کوچکی بود که حوضچهای وسط آن درست کرده بودند. آب از جوی باریک، همواره به داخل حوضچه روان بود و از آن سو خارج میشد. در ایام عادی، اهالی روستا از آنجا به عنوان حمام استفاده میکردند و اگر کسی میمرد، در همان حوضچه غسلش میدادند! در کنار ساختمان بهداشت، ساختمان یکطبقهای قرار داشت که از آن به عنوان مدرسه استفاده میشد. اهالی ده میگفتند: "قبلاً اینجا یکی از دختران جوان نهضت سوادآموزی بود که به بچههای روستا درس میداد. یک شب نیروهای کومهله که خیلی از فعالیتهای او عصبانی بودند، به اتاق محل زندگی او در مدرسه حمله کردند. ده پانزده نفری میشدند. پس از اینکه او را اذیت کردند، بدن او را تکه تکه کردند و گریختند. از آن روز به بعد جرأت نکردیم بچههامان را به مدرسه بفرستیم." یکی از روزها، با رنگ سرخ بر دیوار مدرسه که روی آن جای گلولههای فراوانی به چشم میخورد، نوشتم:
شهیده "ناهید فاتحی کرجو" متولد 4 تير 1344 شهادت 1 آذر 1361 بر اثر شكنجه هاي وحشيانه كومه له در روستای هشمیز کردستان. مزار شهيد: تهران - بهشت زهرا (س) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 12:35 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ارديبهشت سال 1384 بود و هشتمين انتخابات رياست جمهوري در پيش. برخي كانديداهاي به اصطلاح اصلاح طلب، كه درصدد بودند به هر طريق ممكن مسند قدرت را ترك نكنند، از هر فرصتي استفاده مي كردند تا خود را مطرح كنند. دوازدهمين دوره جشنواره مطبوعات در محل نمايشگاه هاي بين المللي تهران، بازار داغي شده بود براي كانديداهايي كه هنوز صلاحيت شان تاييد هم نشده بود، تا از اين بازار مكاره بهره اي ببرند. وارد سالن روزنامه ها كه شدم، در اولين گردش به چپ، چشمم به دكه دونبش روزنامه شرق افتاد. كسي رفته بود روي صندلي و به شيوه مارگيران! معركه گرفته بود و براي مشتي جوان از اصلاحات و تاثيراتش بر ايران داد سخن مي راند.
اصغرزاده انقلابی در فتح لانه جاسوسی - نفر اول از راست
اصغرزاده و همسرش طاهره رضازاده نمایندگان مجلس ششم
ملک مدنی شهردار اسبق تهران
علی اکبر موسوی خوئینی در اوج انقلابی گری قبل از گریز به آمریکا هرچه كردم نتوانستم طاقت بياورم و خودم را نگه دارم. بچه هايم را كناري منتظر گذاشتم و از وسط جمع رفتم جلو. نگاهم كه به چشمان ... اصغر زاده افتاد، تنم لرزيد. همواره از روبه رو شدن با چنين نگاه هاي ... هراس داشته و مي گريخته ام. بدجوري معركه گرفته بود و داد از بي عدالتي موجود، و عدالت و صلح جهاني كه در سايه اصلاح طلبان بر عالم و آدم حكمفرما خواهد شد، سر مي داد. وسط حرفش رفتم و پس از سلام و عليكي با لبخند، بيچاره انگار در بالاترين سرعت به يكباره ترمز دستي اش را بكشي، در جا كپ كرد. جواب سلام را كه داد، نگذاشتم دوباره سرعت بگيرد و بر سر موضع قبل نشيند. همان جا گفتم: بيچاره بدجوري جاخورد. انگار سوالي ناموسي كرده بودم. خب تقصير خودشان است كه پشت ناموسشان سنگر مي گيرند! آب دهانش را كه قورط داد، سعي كرد خودش را كنترل كند و شروع كرد به شانتاژبازي: باز پريدم وسط حرفش و گفتم: اين را كه گفتم سرخ شد و به يكباره فكري به ذهنش رسيد و با صداي بلندتر از قبل، گفت: خنده ام گرفت، گفتم: بدبخت واقعا كپ كرد. درجا خشكش زد. آرام آرام سرو صداها بلند شد و سوالات از او كه اين چه مي گويد؟ متاسفانه "علي اكبر موسوي خوئيني" هم وقتي متوجه شد دوستان اصلاح طلبش فقط و فقط به فكر غارت بيت المال هستند، او هم از قافله عقب نماند و براي اين كه جلوي رفقايش كم نياورد! همرنگ جماعت پست آنان شد و دلي از عزا درآورد! و حتي تندتر از اصغرزاده شد! و سرانجام سر از آغوش آمريكا درآورد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 11:37 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
روز شنبه 12 فروردين، شبكه ماهواره اي صداي آمريكا (voa) در خبري اعلام كرد: "یک قاضی فدرال آمریکا، ایران به پرداخت بیش از 2 میلیارد دلار غرامت به قربانیان انفجارمقر تفنگداران دريايي امريكا در سال ۱۹۸۳ بیروت، محکوم کرد. در حاشيه گزارش صداي آمريكا، تصاويري كه قرار بود متعلق به انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکایی در بیروت باشد، پخش شد.
تصاویر انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت
ویرانه های مقر مارینز - تفنگداران آمریکا در فرودگاه بیروت همان زمان "سازمان جهاد اسلامي لبنان" مسئوليت هر دو انفجار را برعهده گرفت و علت آن را نيز مداخله آمريكا در جنگ لبنان به نفع اشغالگران صهيونيست اعلام كرد. باوجود ادعاهاي مداوم آمريكا، تا امروز هيچ مدرك مستند و موثقي از دست داشتن جمهوري اسلامي ايران و يا حزب الله لبنان در آنها ارائه نشده است. همه آن چه مورد استناد محاكم آمريكا قرار مي گيرد، فقط نظرات و احتمالات كارشناسان سازمان جاسوسي سيا است.
تصاویر ویرانه های سفارت آمریکا در بیروت که از صدای آمریکا پخش شد مشكل بزرگي كه آمريكا همواره از آن در عذاب است، ناكامي دستگاه هاي اطلاعاتي اش در كشف و شناسايي عاملين آن عمليات هاست؛ چرا كه به لحاظ عظمت ضربه وارده، تا مدتي دستگاه اطلاعاتي "كا.گ.ب" اتحاد جماهير شوروي را متهم اصلي معرفي كردند؛ مدتي نيز انگشت اتهام خود را به سوي گروه هاي فلسطيني نشانه رفتند؛ زماني هم سوريه را به دست داشتن در انفجارها متهم كردند و حالا با گذشت حدود سي سال از ماجرا، جمهوري اسلامي ايران را هدف اتهامات بي اساس خود قرار داده اند. اين را كه امروز، دستگاه هاي امنيتي و تبليغي آمريكا، به سادگي تمام دو عمليات بزرگ انفجار سفارت آمريكا و مقر تفنگداران دريايي خود با فاصله شش ماه را اشتباه مي گيرند، نمي توان به پاي بي اطلاعي آنها گذاشت، بلكه براساس اصل قديمي است كه: |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:36 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنرمندان زير پوست قلادههاي طلا
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 5:26 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوقلو بودند. تا آخر جنگ كلي جبهه بودند و زخمي شدند. اگر امروز بودند، حتما سردار نمي شدند؛ چون ستاره هاشون توي آسمون بود نه روي شونه هاشون! اصلا زائر ندارند. اگر گذرتان به بهشت زهرا (س) افتاد، اگر حال داشتید، سری هم به قطعه 50 ردیف 67 شماره 19 و ردیف 65 شماره 19 بزنید. دوست داشتيد اينجارم بخونيد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 23:35 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
نزدیکیها غروب بود که متوجه شدیم چادر وحدت که بهخاطر خطرناک بودن موقعیت، هیچکس اطرافش نبود، از طرف فداییها آتش گرفت و تا آمدیم بجنبیم، همهی چادر با محتوایتش که قرآن و کتابهای مذهبی بود، با شعلهای سرکش سوخت. درگیری که شدید شده بود، بهشب کشید. نیمههای شب، در جویآب پهن خشک شدهی روبهروی در اصلی دانشگاه دراز کشیده بودیم که تیر نخوریم. حزباللهیها با بلندگو اعلام میکردند که دانشگاه باید تخلیه شود، ولی از طرف آنها رگبار گلوله بود که شلیک میشد.
با اینکه ساعت حدود 10 شب بود، جمعیت زیادی از هواداران چریکهای فدایی برای حمایت از آنهایی که داخل دانشگاه سنگر گرفته بودند، سر خیابان 16 آذر جمع شدند. دخترهای جوان که لابهلای پسرها فشرده شده بودند، محکم و با تمام قوا، هر دو دستشان را بالای سر به هم میکوبیدند و فریاد میزدند: نیمههای شب، بچهها خبر آوردند که ظاهراً بیشتر نیروهای ضدانقلاب، از درِ شمالی دانشگاه به بیرون فرار کردهاند. ولی باید تا صبح صبر میکردیم که هوا روشن شود. نمیشد به آنها اطمینان کرد. امکان داشت دوباره برایمان تله بگذارند. همانجا داخل جویآب خوابیدم که با شلیک فداییها، از خواب میپریدم. تا صبح خواب کوفتم شد. ساعت حدود 8 صبح بود. خیابان مثل منطقهی جنگی، پُر شده بود از وسایل و کاغذهایی که در همه جا پراکنده بودند. هنوز از کتابها و باقیماندههای چادر وحدت، دود بلند بود. همراه تقی و یکی دیگر از بچهها، زودتر از بقیه، بهداخل دانشگاه رفتیم. میگفتند قرار است بنیصدر رئیسجمهوری، برای سخنرانی به دانشگاه بیاید. تعداد مردم زیاد شده بود. حالا دیگر کسی تیراندازی نمیکرد و آتش جنگ سخت روز گذشته، کاملا خوابیده بود.
از پلههای دانشکده که بالا رفتیم، روبهرویمان سالن آمفیتئاتر قرار داشت که بالای دیوار، دورتا دور آن تصاویر کشتههای چپی - که بیشترشان متعلق به آشوبهای کردستان بود - در قابهای یک شکل نصب شده بودند. تقی مرا بلند کرد و همهی قابها را کشیدیم پایین. داخل اتاق پیشگام که مقرّ عملیاتیشان بود، همه چیز به هم ریخته بود. کنار مقدار زیادی پوستر، اعلامیه، کتاب و نشریه، مقداری باند و گاز پزشکی روی زمین ولو بود. اتاقهای دیگر متعلق به "انجمن دانشجویان مسلمان" وابسته به مجاهدین و دیگر گروهها هم همین وضع را داشتند. از اینکه دیدیم دفاترشان را از هرگونه اسناد و وسایل مهم و سلاح، کاملا تخلیه کردهاند، حالمان گرفته شد. آنطور که میگفتند، حدود 13 نفر در درگیریهای دانشگاه کشته و 500 نفر هم مجروح شده بودند که همهی کشتهها متعلق به چریکهای فدایی بودند. اجساد کشتهها و مجروحین، در بیمارستان هزارتختخوابی (امام خمینی) در انتهای غربی بلوار کشاورز بود.
عصر روز چهارشنبه 3 اردیبهشت، همراه بقیهی بچههای چادر وحدت، راه افتادیم بهطرف بیمارستان هزارتختخوابی. ظاهراً بدجوری آنجا را شلوغ کرده بودند و همهی کارهای بیمارستان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود. جمعیت عصبانی و خستهی چپیها، بهیکباره شروع کردند به حمله و درگیری که مجبور شدیم مقابل بیمارستان را ترک کنیم؛ ولی آنها که از قبل خودشان را آماده کرد بودند، سنگها و پارهآجرهایی را که معلوم نبود از کجا آورده بودند، بهطرفمان پرت کردند. دقایق اول بهخاطر وضعیت حساس بیمارستان، از پرتاب سنگ خودداری کردیم و با فرار بهطرف بلوار کشاورز، آنها را دنبال خودمان کشاندیم و وقتی خوب از بیمارستان دور شدند، با پرتاب سنگ بهطرفشان حمله کردیم. باوجودی که ما حدود 20 نفر بیشتر نمیشدیم، جمعیت 200 نفرهی آنها متلاشی شد و با استقرار نیروهای کمیته جلوی در بیمارستان، تحصن آنها از هم پاشید و ظاهراً جنازهها را هم از در پشتی بیمارستان خارج کردند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 11:9 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
از ظهر که گذشت، زمان سیر نزولی گرفت و میرفت تا لحظهی اصلی و پایان اولتیماتوم برای تخلیهی دانشگاه برسد. هنوز درگیری اصلی شروع نشده بود. تعدادی از هواداران گروههای چپی روبهروی دانشگاه جمع شده بودند و تکوتوک شعار میدادند.
درست از ساعت 3 درگیری اصلی شروع شد و هرلحظه بر شدت آن افزوده میشد. باران سنگ در دو طرف نردههای دانشگاه ردوبدل میشد. بیشتر سنگهایی که آنها پرتاب میکردند، به شیشهی ساختمانهای مقابل دانشگاه میخورد و آنها را خورد میکرد. یکساعتی که گذشت، درگیری وارد مرحلهی خطرناکتری شد. صدای شلیک گلوله از داخل دانشگاه، توجه همه را بهخود جلب کرد. ظاهراً تعدادی از نیروهای چریک فدایی مسلح بودند و بهطرف بیرون شلیک میکردند. با صدای آژیری که درفضا پیچید، متوجه یکدستگاه جیپ آهوی آبیرنگ شدم که وسط خیابان ایستاد و بلافاصله تعدادی از نیروهای کمیتهی انقلاب از آن بیرون آمدند. بهمحض پیادهشدن آنها، دونفرشان درحالیکه اسلحهی "ژ.ث" دردست داشتند و فریاد: "درود بر فدایی" سردادند، از همان در کوچک بهداخل دانشگاه دویدند و به نیروهای فدایی پیوستند. در همین اوضاع و احوال، یکی از نیروهای کمیته را دیدم که سنّ بالایی داشت و درحالیکه یکقبضه کلت "رولور" دردست داشت، نیروها را به اطراف هدایت میکرد. سریع رفتم پهلوی او و ماجرای جوان کلاشینکوف بهدست را گفتم و نشانی محل او را دقیق دادم. او هم اسلحهاش را آمادهی شلیک کرد و بهطرف آنجایی که نشانش دادم، نشانه رفت. دقایقی بعد فدایی بخت برگشته، از پشت دیوار بیرون آمد؛ هنوز دستش ماشه را فشار نداده بود که مرد کمیتهای، یک گلوله بهصورت او شلیک کرد که درجا افتاد زمین و فریاد اللهاکبر بچهها بلند شد.
شدت درگیری بالا گرفت ولی چون فداییها دست به اسلحه برده بودند، بهسادگی نمیشد حمله کرد. هرکس که به نردههای دانشگاه نزدیک میشد، هدف تیراندازی قرار میگرفت. همراه جمعیت، بهدنبال جماعتی که درحال فرار بهسمت غرب زمینچمن بودند، رفتیم. در وسط زمین بودیم که ناگهان از بالای ساختمان کتابخانهی مرکزی که در شمال زمین قرار داشت، با تیربار، رگباری بهوسط زمین بسته شد که شنها بههوا پاشیده شدند و گردوخاک همه جا را گرفت. ظاهراً برایمان تله گذاشته بودند. آنها میگریختند و ما بهدنبالشان، هدف تیراندازی قرار گرفته بودیم. بهدلیل شدت تیراندازی و کمی جمعیتمان، مجبور شدیم دانشگاه را ترک کنیم و به خیایان انقلاب برگردیم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 11:6 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
چندروزی میشد که دانشگاههای کشور بهخصوص دانشگاههای تهران، حالت عادی خود را از دست داده بودند. احزاب و گروهها، بهخصوص کمونیستی و چپ، همهی فعالیتهایشان را داخل محیط دانشگاهها متمرکز کرده بودند. دفتر و اتاق این گروهها از جمله پیشگام، راهکارگر، پیکار و توفان، شده بود ستاد عملیاتی. جوّ دانشگاهها بسیار متشنج بود. باتوجه به اینکه اکثر قریب بهاتفاق میتینگها و سخنرانیها در مقابل دانشکدهها انجام میشد، بالطبع گسترهی فعالیت ما هم بهداخل دانشگاهها و دانشکدهها کشیده میشد.
فعالیت گروه های کمونیست در دانشگاه ها روزهای آخر فروردینماه بود و دانشگاهها در تبوتاب انقلاب فرهنگی. بعد از دانشگاه تهران، "دانشگاه علم وصنعت نارمک" یکی از مهمترین کانونهای بحران بود. چپیها در آنجا تحرک زیادی داشتند.
آموزش نظامی و جمع آوری کمک برای جنگ با انقلاب در کردستان روز یکشنبه 31 فروردینماه، در درگیری "دانشگاه تربیت معلم" واقع در خیابان "مبارزان" (شهید "مفتح" امروز و "روزولت" قدیم ) یکنفر از حزباللهیها که درجهدار نیرویهوایی ارتش بود، بهنام "پرویز ستاری" بهدست ضدانقلابیون بهشهادت رسید. ظاهراً او را از طبقهی دوم ساختمان بهپایین پرت کرده بودند. جالبتر این بود که گروههای ضدانقلاب، مدعی شدند که او شهید آنهاست و بهدست حزباللهیها کشته شده است.
پرویز ستاری شهید انقلاب فرهنگی
در آخرین روزهای فروردین، شورای انقلاب فرهنگی طی بیانیهی تندی اعلام کرد که گروهها فقط تا اول اردیبهشت وقت دارند دانشگاهها را از اشغال خارج کرده و کلیهی دفاتر خود را نیز از آنجا خارج کنند. روز دوشنبه اول اردیبهشت، از صبحزود که به مدرسه رفتم، دل توی دلم نبود. قرار بود امروز به دانشگاه تهران حمله کنیم. زنگتفریح اول که خورد، رفتم سراغ آقای محمدزاده. تا مرا دید، راهش را کج کرد بهطرف دفتر. دویدم تا خودم را به او رساندم. سلام که کردم، گفت:
شیوه نو و بکر! در تبلیغات کمونیست ها بچه حزباللهیها و نیروهای سپاه و کمیته، دوروبر دانشگاه تهران میچرخیدند. چپیها داخل دانشگاه درها را بسته بودند و کسی را هم راه نمیدادند. یکسری از هوادارانشان هم در پیادهروهای اطراف، دو سه نفری ایستاده بودند و محفلهای بحثسیاسی که همهاش دربارهی دانشگاه بود، راه انداخته بودند. گاهی سروصدا در جمعی بالا میگرفت و بهدنبال آن مشتولگد بود که ردوبدل میشد. با اینصحنه، جمعیت از سویی بهسویی دیگر میدوید. ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 11:3 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
از چندروز قبل اعلام شده بود که بهمناسبت سالروز تولد دکتر "محمد مصدق" (نخستوزیر دورهی شاه) قرار است روز پنجشنبه 14 اسفند، بنیصدر در دانشگاه تهران سخنرانی کند.
مصدق درحال بوسیدن دست ثریا همسر شاه صبح با محمدزاده ناظم مدرسهمان هماهنگ کردم و همراه سعید، از مدرسه جیم شدیم و رفتیم دم دانشگاه. بچههای چادر وحدت در جنبوجوش بودند. همه جمع شده بودند. تعدادی هم که ظاهراً بچههای جنوبشهر بودند، ولی بهچشم من ناشناس میآمدند و برای اولینبار میدیدمشان، دوروبر چادر میپلکیدند و گاه بهداخل میآمدند.
در پیادهروی مقابل دانشگاه، حالا دیگر رنجبرانیها (هوادران "حزب رنجبران" كه ايدئولوژي مائوئيستي داشتند) و مجاهدین، نواری را داخل دستگاه استریوی خود گذاشته و صدایش را تا آخر زیاد کرده بودند. قدمبهقدم روی میزها پر شده بود از نوارکاستی که معلوم نبود کدام "شیر خر" خوردهای با صدای نکرهاش خوانده بود. عکسی مثل همیشه خندان، از بنیصدر با آن سبیلهای نوک تیزش را زده بودند. ریتم ترانهای که خوانده میشد، در وصف فرماندهی بنیصدر بود. در آن، کلی از رشادت، شجاعت و جنگاوری او تعریف و تمجید میشد. فقط بیت اول آن را یادم است که با تاکید و شدت تمام خوانده میشد و خواننده بهصورت سوالی میخواند و گروه کُر جوابش را میدادند:
از ساعت دو - سه، زمینچمن دانشگاه پر شد. با حضور بنیصدر در جایگاه، زنی جلو رفت و به او گل داد؛ بنیصدر هم با او دست داد که سوتوکف هوادارانش و شعار ناچیز و کم صدای ما را به همراه داشت.
دستگیری مردم توسط گارد ویژه بنی صدر نیروهای مجاهدین که خوشخدمتی خود را به بنیصدر به اثبات رسانده بودند، شروع کردند به شعاردادن علیه آیتالله بهشتی و شعاری را که ما علیه بنیصدر میدادیم، علیه بهشتی بهکار گرفتند و فریاد میزدند: ما هم باوجود جمعیت کمی که داشتیم، بیشترمان داخل محوطهی ورودی در اصلی دانشگاه جمع شده بودیم، شروع کردیم به شعاردادن علیه آنها: عدهای هم بر روی مقواهای بزرگ، شعارهای ظاهراً طنز دو پهلویی را علیه دکتر "حسن آیت" از مخالفین سرسخت بنیصدر، که آنروزها بر در و دیوار شهر بسیار بهچشم میخورد، نوشته و دست گرفته بودند: بچه حزباللهیها هم غالبا در کنار شعارهای آنان، عبارات دو پهلویی مثل خود آنها مینوشتند:
ضرب و شتم و بازداشت مخالفین توسط گارد ویژه بنی صدر دمدمای غروب، هیاهو و فشار بنیصدریها به اوج خود رسید. ما که توان مقابله نداشتیم، بهطرف درِ اصلی عقبنشینی کردیم. درِ اصلی دانشگاه کاملا بسته بود و امکان خروج وجود نداشت. بنیصدریها هم بدجوری فشار میآوردند. در کنار پایه و ستونهای سیمانی و بلند بنای سردر دانشگاه تهران، دو دختر جوان مانتویی کاملا پوشیده و یک دخترچادری، ایستاده بودند. با صدای بلند و با قدرت و شدت تمام، علیه بنیصدر و مجاهدین شعار میدادند. گروهی دور آنها را گرفته بودند و با فحاشی و هتاکی، قصد جسارت داشتند. با دیدن اینصحنه، من، حسین و یکی دیگر از بچهها بهطرف آنها دویدیم و با زدوخورد با بنیصدریها، سه نفری دستهایمان را به هم زنجیر کردیم و درحالیکه دخترهای حزباللهی را بهکنار ستون سیمانی هدایت کردیم، جلویشان صف کشیدیم. درحالیکه شدیداً مراقب بودیم که کسی به آنها نزدیک نشود و حتی با چندنفر شدیداً به زدوخورد پرداختیم، متوجه مردی شدم که لباس ارتشی با درجهی سرهنگی برتن داشت و نزدیک ما ایستاده بود. با همان حالت محکم نظامی، دستهایش را در پشت به هم گرفته بود و با چهرهی ریش تراشیده و سبیل مشکی پرپشت و چشمانی نافذ، همه را میپایید. لبانش اصلاً از هم باز نمیشدند.
قرآنهای داخل چادر وحدت در آتش کینه منافقین و بنی صدر سوخت هوا داشت رو به تاریکی میرفت که ناگهان متوجه شدم کسی بنزین روی چادر وحدت ریخت و کبریت کشید که ناگهان شعله از همهی چادر بلند شد. با دیدن اینصحنه، گریهام گرفت. شروع کردم به داد زدن: با پایان گرفتن سخنرانی بنیصدر و مراسم، درهای دانشگاه باز شد و همه از آن خارج شدند. چادر همچنان در آتش میسوخت و برگهای قرآن، سوزان در هوا میچرخیدند. صبح روز جمعه که به دم دانشگاه رفتم، دیدم مأمورین شهرداری مشغول جمعآوری بقایای چادر وحدت و کتابهای سوخته هستند تا مقدمات برگزاری نمازجمعه را فراهم کنند. همهی کتابها و بهخصوص قرآنها، کاملا در آتش سوخته بودند. یکی از بچهها گفت که خودش شاهد بوده یکی از درجهداران گارد ریاستجمهوری بنیصدر، گالنبنزین را از داخل کامیونشان که جلوی در اصلی دانشگاه ایستاده بود، بیرون آورد و بر روی چادر وحدت پاشید و آن را به آتش کشید. (بعدها سازمان چریکهای فدایی خلق در مقالهای در رسای یکی از کشتههایشان اینگونه آورد: "احمد سینا" که بارها حق چماقداران حزبالله را کف دستشان گذاشته بود، نقش مهمی در به آتش کشیدن چادر وحدت دانشگاه تهران در جریان مبارزهی 14 اسفند 1359 داشت.) بعد از پایان نمازجمعه، دراعتراض به اعمال و توطئههای مجاهدین و بنیصدریها در میتینگ دانشگاه تهران، بچه حزباللهیها در کتابخانهی دانشگاه تهران جمع شده، اعلام تحصن کردند تا قوهی قضائیه به شکایت آنها رسیدگی کند. صبح روز شنبه 16 اسفند، روزنامهی جمهوری اسلامی تصاویری از واقعهی دانشگاه چاپ کرد که عکسی از سعید که سرش بر اثر اصابت سنگ شکسته بود، همراه دوتا دیگر از بچههای مجروح، چاپ شده بود. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 8:22 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیام طبرزدی در تحریم انتخابات مجلس نهم: اوایل سال 1372 بود که "عبدالله مشاعی" (از بچه محل های قدیمی که در ایام فتنه سرسخت موسوی پرست شد) گفت که "عبدالله جعفرعلی" (معروف به جاسبی، رئیس سابق دانشگاه آزاد اسلامی) قصد راهاندازی یک نشریهی فرهنگی دارد. یک سالی که از انتشار هفتهنامهی "فرهنگ آفرینش" گذشت، تحولات بسیاری پیش آمد.
طبرزدی تندرو درحال روشنگری دانشجویان علیه جناح چپ در مقابل دانشگاه تهران! آن روزها گروهی دانشجوی فعال تندروی راستی، تحت عنوان "اتحادیهی انجمن های اسلامی دانشجویان و دانش آموختگان" فعالیت داشتند که دانشگاه آزاد یکی از پایگاههای اصلی و پشتوانهی مالیشان بود.
طبرزدی و سفری و اعوان و انصارش در دفتر اتحادیه باوجودی که یک سال از استخدام نیروها و آغاز بهکار نشریه میگذشت، یکی از روزها علیاحمدی در جلسه گفت که با دستور شخص جاسبی، قرار است همهی نیروها رسما گزینش اعتقادی و سیاسی شوند و این امر مهم، برعهدهی معتبرترین گروه مورد وثوق جاسبی، حشمتالله طبرزدی و اعوان و انصارش سپرده شده است. از آن روز، طبرزدی، سفری و جواد امامی، وقتی از فعالیت بولتن سازی روزانه و تلاش برای کسب روزی حلال! فارغ میشدند، بعد از ظهر به ساختمان فرهنگ آفرینش در خیابان انقلاب اسلامی، روبهروی لالهزارنو، کوچهی شکوه، ساختمان سابق شکوه میآمدند، با نیروها مصاحبهی گزینشی میکردند و بهقول خودشان آن قدر قاطع و محکم بودند که به همه بهچشم منافق تمامعیار نگاه میکردند، مگر این که خلاف آن ثابت شود! مصاحبهی من افتاد به "پرویز سفری" (بعدها فهمیدم پدر او، یکی از سرکردگان نهضت آزادی در یکی از استان هاست و شدیدا هم ضدانقلاب است). آن روز گذشت و بعدها، وقتی توانستم نگاهی به پروندهی گزینش خودم بیندازم، برایم خیلی مهم و جالب آمد وقتی دیدم طبرزدی بهعنوان رئیس گروه مصاحبهگر، نظر نهایی و اصلی را روی پروندهی همه از جمله من داده بود. طبرزدی که آن روزها شدیدا سینهچاک جناح راست بود، روی پروندهی من نوشته بود: و این همه، فقط بهخاطر این بود که در جواب این که "محتشمی رو هم دوست داری؟" جواب منفی نداده بودم! چندی بعد نشریهی "پیام دانشجوی بسیجی" به مدیریت حشمتالله طبرزدی در سطح عموم منتشر شد.
دست بر قضا، زد و طبرزدی که موفقیت صفحهی دفاع دمقدس فرهنگ آفرینش را در بین مخاطبین و حتی جشنوارههای مطبوعات دیده بود، هوس کرد در نشریهی خودش یک صفحهی ویژهی دفاع مقدس منتشر کند. با هم رفتیم زیر پل کریمخان که ساختمان مصادرهای بزرگی در اختیار طبرزدی قرار گرفته بود. (بعدها حاج محسن رفیق دوست گفت که همهی تجهیزات اداری و کامپیوترها را او از بنیاد مستضعفان به طبرزدی داده بود، چون او جوانی شدیدا فعال بود و به ادعای خودش، قصد داشت با کار سیاسی و فرهنگی، پنبهی جناح چپ - همین موسوی چیهای امروزی و رهبران معنوی و مادی طبرزدی - را از بیخ و بن بزند.) داخل اتاق "محمدحسن علیپور" (سردبیر ماهنامهی آبان) در کنار طبرزدی نشسته بود. آن چنان ژست مرید و مراد را گرفته بود که احساس کردم عبدی ذلیل در برابر بت خودساختهی خویش، زانو زده و مشغول کرنش است. وقتی نظراتم را پیرامون شکل و شمایل، روش و منش صفحهی مورد نظرم گفتم، با نیشخند علیپور و اخمهای درهم رفتهی طبرزدی روبهرو شد. وقتی این را دیدم، پرسیدم که چه چیزی مدنظر شماست، بگویید تا همان را اجرا کنم. طبرزدی، همانند امپراطوری عظیم که خودش را در جایگاهی عظیم فرهنگی میدید، افاضهی کلام فرمود و گفت: حالم به هم خورد. سوء استفادهی بیشرمانه از شهدا، تا این حد؟ از تجزیه و تحلیل مسخرهی او، حالم به هم خورد. مخصوصا القابی که بهکار میبرد. خندهای کردم و گفتم: طبرزدی که خیلی بلندپرواز بود و خود را برای تکیه بر کرسی ریاست تشکل های سیاسی دانشگاه آزاد آماده میکرد، با با شکسته نفسی! خود را از ریاستطلبی و این حرف های دنیایی بری میدانست. لفظ بسیجی را از نام "پیام دانشجوی بسیجی" که برداشت، کمکم لفظ "حضرت امام" برای مقام معظم رهبری و "حضرت آیتالله" برای هاشمیرفسنجانی هم حذف شد، و لحن سرمقالهها و مقالات که کاملا ضد جناح چپ بود، برگشت و شد علیه دوستان دیروز که هزینههای کلان ساختمان و نشریه را میدادند، و در راستای اهداف و نظریات نهضت آزادی که سردمدار مخالفین نظام بود که مفتخرانه از آمریکا تغذیه میشدند.
طبرزدی و سفری که تا دیروز کراوات را نجس حرام و نماد غربزدگی می دانستند! چندی بعد در جشنوارهی مطبوعات، محمدحسن علیپور را دیدم. صورتش را آن قدر تیغ زده بود که مورچه روی آن لیز میخورد! غرفهای برای نشریهی آبان داشت. دختری شاداب و جوان، با تکهای پارچه که مثلا قرار بود نقش روسری را برایش بازی کند! با غلیظ ترین آرایش کنار او داخل غرفه ایستاده بود و با هم به بحث سیاسی مشغول بودند! چشمش که به من افتاد، جا خورد. جلو که رفتم با خنده گفتم:
شاید امروز که نظرات عجیب و غریب طبرزدی و همخطانش را میبینم ولی تعجب نمیکنم، بهخاطر همان احساس افراط، شیادی و ناخالصیای بود که آن روز در چشمانش موج میزد!
طبرزدی حزب بادی! در جمع فتنه گران سبز راستی، چرا افراطیون دیروز مثل "محمد نوریزاد"، "حشمتالله طبرزدی" و ... تا احساس روشنفکری بهشان دست میدهد و خودشان را به آغوش وازدهها و اپوزیسیون میاندازند، سنگ بهائیان را به سینه میزنند؟! اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:54 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
شهدا مثل ما، انسانهای دیگر روی زمین هستند فقط بزرگترین فرقی که میکنند اهل عمل هستند و در راه خدا اولین عمل توبه و بازگشت است.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 9:49 توسط حمید داودآبادی
|
|
||